97فلسفۀ طواف نساء اين است كه زائران، با طواف نساء اطاعت و وفادارى خود را نسبت به حقوق همسر و خانواده ابراز مىدارند.
چه لحظۀ خوشايندى! وقتى كه به يكديگر تبريك مىگفتيم و با نام «حاجى» يكديگر را صدا مىزديم. به طرف چاه زمزم رفتيم و لحظاتى را در آنجا به سر برديم. پس از نوشيدن از آن آب گوارا، براى خواندن نماز، به محوطۀ مسجد آمديم. نماز شب را به جا آوردم و با تمام وجود از آن لذت بردم.
در همان لحظاتى كه به همراه روحانى كاروان براى نماز صبح لحظهشمارى مىكردم، ايشان فرمودند: عزيزان! چشميكه خانۀ خدا را مشاهده كرده، دستى كه خانۀ خدا را لمس كرده، پايى كه بر روى مسجدالحرام گام نهاده، نبايد مرتكب گناه شود.
پس از اداى نماز صبح كه خيلى احساس خستگى مىكرديم، به طرف هتل رهسپار شديم.
بعد از ظهر، بعد از نماز عصر براى نخستينبار به كعبه بوسه زدم، چه لحظۀ باشكوهى بود، احساس آرامش عجيبى داشتم.
با جمعى از دوستان و همراه روحانى براى تلاوت قرآن بعد از نماز عشا در گوشهاى از مسجدالحرام گرد هم آمديم. من نيز آياتى را تلاوت كردم. به همراه بعضى از دوستان تا پاسى از شب به گفتگو مىپرداختيم كه متأسفانه باعث شد تا نماز صبح روز بعد را در وقت خود بجا نياورم، و همين امر سخت ناراحتم كرد. ولى باز از اين مسأله پندى مىگيرم كه اگر قرار باشد غافل از ياد خدا باشيم مكه و مدينه مورد نظر نيست، چهبسا مؤمنانى فرسنگها دورتر از خانۀ خدا ولى نزديكتر از زائران به خدا. من در مكه باشم ولى نماز را به وقت خود ادا نكنم، از ديدگاه خودم اين كمال بىمعرفتى است، اما افسوس و پشيمانى سودى ندارد.
با تمام وجود اين مسأله را درس و پندى از خداوند منان مىدانم كه باعث شد من به غرور خود پى برده و تمام تلاش را در جهت رفع آن بهكار گيرم.
يكشنبه 4/6/80
براى طواف، به نيت تمام ملتمسين، به مسجدالحرام رفتم و روبهروى هر ركن 2ركعت نماز خواندم. نماز زير برق آفتاب و در مسجدالحرام، لذتى وصفناپذير دارد. بعد از آن، ميان صفا و مروه، بين دو چراغ سبز، سورۀ انعام را خواندم. در اين روز پس از صرف شام براى حركت به طرف مسجد تنعيم و احرامى ديگر آماده شديم. نيت من طواف كردن و نايبالزياره شدن از طرف همۀ ملتمسين بود و در آنجا آرزوى زيارت براى همۀ مسلمين داشتم. پس از لبيك گفتن بهسوى مسجدالحرام حركت كرديم و اينبار به تنهايى و با آرامشى بيشتر اعمال را انجام دادم.
دوشنبه 5/6/80
در اين روز، در جلسۀ سخنرانى جناب آقاى قرائتى شركت كردم. حضور ايشان در كنار زائران و گفتههاى شيوايشان، گرمابخش محفل معنوى جوانان بود.
شبهاى مكه را در طبقۀ دوم براى قرائت قرآن به سر مىبردم، لحظات شيرين و دلپذيرى بود، به طور كلى بهترين روزهاى زندگانى را طى مىكردم.
سهشنبه 6/6/80
در اين روز زيارت دوره را در برنامۀ خود داشتيم كه در نوع خود قابل توجه و تأمل بود. غار حِرا با عظمت و بزرگى خود بيانگر تلاشها و شب زندهدارىهاى پيامبر بود. آرى، اين همانجاست كه به پيامبر گرامى وحى نازل شد.
چهارشنبه 7/6/80
نيمههاى شب، در طبقۀ دوم، در حال راز و نياز و قرائت قرآن بودم كه ناگهان صداى گريه مسجدالحرام را فرا گرفت. پايين را نگاه كردم، كاروانى جديد گويا از اصفهان - لهجۀ اصفهانى رييس كاروان اين موضوع را ثابت مىكرد - همه سجده كرده بودند و مىناليدند. و بالاخره همان چيزى كه روزها و شبها به انتظار آن لحظه شمارى مىكردم. . .
بغضم تركيد و هقهقكنان گريه مىكردم. از تهِ دل. من نيز همانند كاروان جديد گوش به سخنان روحانى مىدادم و مىگريستم. او مىگفت كجا هستيد جوانان؟ توفيق كجا را يافتيد؟ به چه افتخارى دست يافتيد؟ چه بسا افرادى سالها در انتظار زيارت، ولى شما در اوان جوانى دعوت شدهايد. لحظات بهياد ماندنى كه هرگز از ياد نخواهم برد. خدا را شاكرم كه اينچنين آرامشى به من داد. بارها فكر مىكردم كه اگر چشمهايم تا روز آخر يارى ام نكند و ناله از دل بر نياورم چگونه تسكين يابم.
نماز شب را بجا آوردم. شروع به خواندن قرآن كردم، در حالىكه طبقۀ دوم را دور مىزدم، بعد از ظهر به همراه كاروان دعاى توسل را خوانديم كه خاطرهاى زيبا در ذهن ما برجا گذاشت.