79به سمت مطاف مىرويم. بايد طواف را آغاز كنيم. تعهّدم سنگينتر مىشود و سنگينى بار امانتى كه آسمانها و زمين از قبولش اِبا كردند، چند برابر ميگردد. خدا كند كه نيفتد. اين باور در وجود من و همۀ طواف كنندهها ريشه دوانده كه گرد چند قطعه سنگ و تكهاى پارچه نمىگردم، بلكه دور خداى خانه مىگردم از سر شوق و از سر علاقهام نسبت به او، اما اين را هم خوب مىدانم كه «جهد بىتوفيق جان كندن بُوَد» .
كاملاً مراقبم كه بچههاى كاروان را گم نكنم. هرچند طوافى كه در آن آدم به حال خودش و در دنيايش باشد و خدايش را صدا كند و نخواهد كه مرتب حواسش را جمع همراهى با بقيه كند تا گم نشود، لذّت ديگرى دارد.
به هر حال، امشب اولين شب است. تازه واردم و ناآشنا و قانون وارد شدن به دريا رها شدن از قطره بودن است، اگر خدا بخواهد از فردا دنبال گم شدهام خواهم گشت.
نمايههاى عشق و دلبردگى
آنچه بيش از همه در صفحۀ ذهن و خاطراتم مانده، همان لحظۀ ورودم به مسجدالحرام است و در پرتو اين خاطره و ياد درخشان، عشقورزى پروانههاى كعبه، پاكترين صحنه براى چشمهاى من است. زيباترين نمايۀ عشق را در لحظۀ ورود به مسجدالحرام و به خصوص قدم گذاشتن در مطاف مىتوان ديد. به ياد ماندنىترين حديث قربانى شدن. چيزى كه تا پايان عمر هميشه از آن به عنوان يك منظرۀ زندۀ عشقورزى پروانهها ياد خواهم كرد. تا به حال بسيار خوانده و شنيده بودم كه پروانه به دور شمع مىچرخد و آنقدر مىگردد و مىگردد تا در شعله بسوزد و فانى شود، اما از نزديك و با چشم نديده بودم. پروانههاييكه به پردۀ كعبه نشستهاند، خبر از يك دل بىتاب و سودايى دارند. گاهى دور كعبه پرواز مىكنند و دوباره ضلع ديگرى را انتخاب مىكنند و بر آن مىنشينند و زيباتر از آن، اينكه بعضىهايشان آنقدر چرخيدهاند كه پايين كعبه، روى سنگهاى سفيد ريختهاند و به گمانم مردهاند. فقط خدا مىداند چند دور گشتهاند تا فداى محبوبشان شدهاند. دل ما هم مثل اين پروانههاست كه دور كعبۀ مقصود مىگردد. فكر مىكنم شمع و گشتن گرد آن، آموزهاى ابتدايى باشد براى پروانههاى تازهكار كه در اول راهاند و سبكباران ساحلهايند و بعضىهايشان هفت شهر عشق را گشتهاند و آمادهاند براى فدا شدن، درست يك عمر جلوتر از بقيۀ پروانههاى دلخوش به شمع. اما دل من و دل همۀ ما به شمع خوش نيست، به كعبۀ عشقى رسيدهايم كه بايد بگرديم، آنقدر كه تا از خود فانى شويم و همۀ وجودمان بشود معشوق. مانند همان پروانههاى از پا افتاده و فدا شده، اما هفت دور طواف مال ما آدمهاست. اگر قرار باشد تجلّى عشق حق فقط در سينۀ انسان باشد و بس و بقيۀ آفرينش و حتى ملائكه هم از آن بىنصيب باشند، پس بايد تعداد دور ما آدميان با تعداد طواف پروانههاى عاشق هم متفاوت باشد. در طواف ما قراردادى است و آن اينكه اگر قرار است به معرفتى دست پيدا كنى، با همان هفت دور گشتن و حتى در آغاز اولين دور و يا نه، در همان لحظۀ ديدار هم مىتوانى به اين معرفت نائل شوى و امان از وقتى كه ظرف وجودت را دنياى محدودت پر كرده باشد، كه در اين صورت، اگر به تعداد نفسهاى عمرت هم بگردى آخر سر مغبونى كه: «عشق بازانِ چنين، مستحق هجراناند» .
و حالا كه اين فداكارى پروانهها را مرور مىكنم، مىبينم چقدر از همه عقبم! حتى از اين پروانهها. پروانههايى كه يا وارد ميدان نمىشوند و اگر وارد شدند تا آخرش مىمانند و جانشان را مىبازند تا برنده شوند و انصافاً حقّ چنين عشّاقى است كه با جامۀ كعبه همنشين و دمخور باشند و اين همنشينى با ارزشترين مدال لياقت آنهاست. . .
باران رحمت
عصر پنجشنبه، لحظات غمگين و دلگيرى است. گويى دل آسمان نيز مانند دل من گرفته است. ابرها پشت در پشتاند و باد ملايم و خنك مىوزد و همۀ خستگىهاى يك عمر را از تن آدم بيرون مىكند. تا امروز باران مكه را نديدهام. شنيدهام كه اگر در مسجدالحرام زير ناودان طلا باشى و باران ببارد و از ناودان بريزد، دعايى كه در آن لحظه مىكنى مستجاب مىشود. اما حتماً چنين نيست كه خداوند فقط دعاى آنان كه در داخل حِجر هستند را مستجاب كند. به يقين فكر بيرونىها كه در گوشه و كنار مسجد پراكندهاند هم هست. داخل حِجر جمعيت پر است.
هرچه به غروب نزديكتر مىشويم و تراكم ابرها بيشتر مىشود، داخل حجر هم شلوغتر. به گمانم همه مىخواهند هنگام بارش باران، داخل حجر و زير ناودان طلا باشند. من نيز به زحمت خودم را به آنجا مىرسانم. مأمورى كنار حجر ايستاده و تأكيد مىكند: «صلاۀ ركعتين» . سرم را به نشانۀ تأييد حرفش تكان مىدهم و داخل حِجر مىشوم. جايى در روبه روى ناودان طلا مييابم تا بتوانم دو ركعت نماز بخوانم. گويى نسيم ملايم بهشتى است كه به صورتم مىخورد. اما بايد به هواى ديدن يار، از بهشت هم گذشت و شكر را بايد به ديدار منعم كرد نه نعمت او.
نم نم باران آغاز ميشود. هواى مسجدالحرام را آنگاه كه بارانى است، در هيچ جاى دنيا نمىتوان يافت. هوايى پاك، كه با عطر خدا آميخته است و اين بهترين فرصت براى نفس كشيدن است. چشمهايم را مىبندم و صورتم را به سوى آسمان مىگيرم. قطرههاى ريز و آهستۀ باران به صورتم مىخورند. براى چند لحظه فراموشم مىشود كه كيستم. خدايا! چقدر خوبى! وقتى از همه دلسرد مىشدم و احساس مىكردم كه فرسنگها با تو فاصله دارم، به دلم مىانداختى كه زير باران بروم، و صورتم را به سمت آسمان بگيرم و دعا كنم. . .
نزديك اذان مغرب است. شرطهها زياد شده، اطراف حجر ايستادهاند تا هم مانع ورود زائران شوند و هم آنان را كه داخلاند بيرون بفرستند. نماز من از حد «صلاۀ ركعتين» تجاوز كرده، حجر دارد خلوت مىشود. به احترام نمازى كه مىخوانم كارى به كارم ندارند. فقط من ماندهام و دو سه نفر ديگر و اين همان آرزويى است كه به دل داشتم. دوست داشتم زمانى برسد كه حجر خلوت شود؛ مانند صحنههايى كه در تلويزيون ديده بودم. اما يكى از شرطهها بالاى سرم ايستاده و منتظر است نمازم تمام شود. ساكت است و حرفى نمىزند. سلام نماز را مىدهم و قبل از اينكه بخواهد بيرونم كند، خودم آمادۀ رفتن ميشوم. البته قبل از رفتن به بيرون حِجر، كنار كعبه رفته، پردۀ كعبه را لمس مىكنم و مىبوسم و بعد به صف نمازگزاران مىپيوندم براى اداى نماز مغرب.