80صميمىتر از هميشه
تصميم دارم شب را تا صبح در حرم بمانم. شكى نيست كه صفاى ماندنِ يك شب تا صبح در مسجدالحرام، چيزى نيست كه بشود به اين راحتىها از آن گذشت.
ساعت 12 شب است و هرچه به سمت نيمهشب پيشمىرود، خواب بيشتر از سرم مىپرد و چشمهايم بازتر مىشوند. در نيمههاى شب و در سكوت تقريبى مسجدالحرام، بهتر مىشود كعبه را ديد. در چند قدمى كعبه بايستى، چونان ذرّهاى شوى گم شده در درياى بندگى. اينجا عظمت و يكرنگى با هم آميختهاند و چه زيبا روى بندگى سفيد مىشود! تا چشم كار مىكند عظمت است و بزرگى. حتى سياهى جامۀ كعبه هم تمام گنجايش چشم را پر مىكند. رنگ سياه پرده را كه مىبينى، ناخودآگاه به ياد ضدّ آن مىافتى؛ سفيدى، يعنى خودت، يعنى صاحب اين خانه و در نهايت مىرسى به شناخت خود و باز وقتى سفيدى ساده و يكدست را مىبينى، تو را به ياد جامۀ كعبه مىاندازد و در امتداد اين تداعى به ياد صاحبخانه مىافتى؛ زيباترين جلوۀ: «مََن عَرفَ نَفسَهُ فَقَد عَرفَ رَبَّه. . .» حال كه فكرش را مىكنم مىبينم كه آن شب مىبايست بيشتر دقّت مىكردم، نسبت به همه چيز، حتى نسبت به آسمان و آنوقت مىديدم كه ستارهها چه كمنورند و ساكت و اصلاً ناپيدا! معلوم است كه مقابل نورى به آن وسعت كه شعاعهايش همۀ زمين و آسمان را پوشانده حرفى براى گفتن ندارند. تمام سعىشان بر اين است كه از اين فضا فاصله بگيرند و در گوشهاى به تماشا بنشينند. درست مانند شمعى كه مقابل آفتاب ابراز وجود نمىكند. به هر حال اينجا حتى سياهى شب هم با سياهى شبهاى جاهاى ديگر متفاوت است. يك سياهى عميق و پر معنا كه به فكر وادارت مىكند. يك شب صاف و آرام كه آدم را به ياد خوابهاى عميق و غافلانۀ نيمهشبهاى وطن مىاندازد و به دنبالش شرمزدگى به سراغش مىآيد و سعى مىكند حداقل اين شبها را زنده نگه دارد.
جلوتر مىروم، به كعبه نزديكتر مىشوم. جاى خلوت و بىصدايى است. تنها صدايى كه مىآيد، نواى مناجاتهاى پوشيدۀ متوسّلين به حق است و اين صدا همان رساترين آهنگِ بودنِ آدمى است. يك مناجات جاودانه كه اولين بارقههايش را در نماز مسجد كوفه و ظهر عاشوراى حسين (ع) از خود بهجا گذاشت.
جلوتر مىروم، صورتم را به پردۀ كعبه مىگذارم، هرچند خود را لايق چنين صميميتى نمىبينم.
چه بوى خوشى! خوشبوتر از تمام عطرهايى كه بوييدهام. چه لذتى! خدايا! اين همه لذت اينجاست و ما بىخبر؟ چقدر نزديكم به خدا و تنها حجابى كه ميان من و اوست يك فكر است و آن اينكه چه دعايى بكنم و با همۀ اين احوال دعا مىكنم و دعا و دعا. . . . حالا كه اين سطور را مىنويسم، به نظرم مىرسد كه در آن لحظات مىبايست يك هشدار تكانم مىداد. يك تلنگر به آنچه فكرم را در خودش محدود كرده بود و ماحصل آن هشدار اين كه، اگر قرار باشد فكر كنم كه خدا فقط كنار كعبه صدايم را مىشنود و نه در هيچ جاى ديگر و دور شدن از اين خانه را دورى از خدا بدانم، آنوقت چنين تفكرى با فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ . . . (بقره: 115) فرسنگها فاصله دارد. پس بايد اين باور در من و همۀ زائران كعبه تبديل به يقين شود كه خدا هرجا كه هستيم صدايمان را مىشنود و همهجا مى شود او را صدا كرد. مهم اين است كه با اخلاص صدايش كنى. . . .
صداى خشن و باصلابت مرد عربى، كه شاخصههاى ظاهرى مردان عرب را دارد، رشتۀ دعا و توسلم را پاره مىكند. دستهايش را به قصد راندن و دور كردنم از كعبه تكان مىدهد. معترض بود اينكه چرا مدت زيادى توقف كردهام. چند قدمى را با ديگران همراهى مىكنم و كمكم خودم را از حلقۀ طواف بيرون مىكشم و به همان جاى هميشگىام مىروم. روبه روى ركن يمانى، و جايى براى نشستن پيدا مىكنم. صداى زمزمۀ آشنايى از آن نزديكىها به گوشم مىرسد. در فاصلۀ كمى از جايى كه من نشستهام، گروهى از زائران ايرانى نشستهاند و دعاى جوشن كبير مىخوانند، چه فرصت خوبى! هر دم از اين باغ برى مىرسد. . . من هم بايد با زمزمۀ صاف و زلالشان همراه شوم: «سُبحَانَكَ يا لاَ إلَه إِلاَّ أَنتَ. . .» .
حديث وداع
روزها رو به آخر مىرسند وهرچه به پايان اين سفر نزديك مىشوم، دلبستگىام به تمام آنچه اين چند روز به آنها عادت كردهام هم بيشتر مىشود. طواف، گشتن و گشتن و با هر بار گشتن، شروع از مرز خود و رسيدن به سرحدّ عشق الهى. نماز پشت مقام ابراهيم (ع) و حرمت گذاشتن به سنتش. نماز داخل حجر اسماعيل. چشم دوختن به آسمان، به اميد بارش باران و شادى مضاعف از باريدنش، همه و همه باعث مىشود كه جايى در اين مسجد پاك و نورانى پيدا كنم و دلم را براى هميشه آنجا بگذارم. اىكاش مىدانستم در اين روز آخر به خدا چه بگويم! فكر مىكنم بهترين كلام در اين روز تشكر از خدا باشد.
آن بغض آشنا بار ديگر سر به ناآراميگذاشته است. مانعش نمىشوم. مىتركد و تمام گرههاى واپس مانده در دلم را باز مىكند. براى آخرين بار روبه روى كعبه مىايستم. روبه روى ضلعى كه بشود مستقيم درِِ كعبه را ديد و باز براى آخرين دفعه با نگاهم در مىزنم به اين اميد كه مثل هميشه دست رحمتى را به رويم بگشايد. . .
از مسجدالحرام بيرون مىآيم. كنار در كه مىرسم، مأمور بازرسى كه دركنار در روى صندلى نشسته متوجه گريه و چشمهاى خيسم مىشود. حالت گريۀ مصنوعى به خودش مىگيرد؛ يعنى اينكه چرا گريه؟ ! چيزى نمىگويم و مىگذرم. . . به او حق مىدهم چرا كه وقتى تمام ايام عمرش را كنار اين در و آستان مىگذراند، چه مىداند كه دورى يعنى چه؟ شايد اگر قرار باشد او هم برود و نداند كه دفعۀ ديگرى در كار هست يا نه، حال خودش از ما بهتر نباشد.