78بشناسد. پس بايد نيت كنم؛ مثل يك قول و مانند يك تعهد؛ « لَبّيْك اللهمَّ لَبَّيْك، لَبّيْك لا شَريكَ لَكَ لَبَّيْك، إنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَةَ لَكَ وَالْمُلك، لا شَريكَ لَك لَبَّيْك»
اين اولين جملهاى است كه به زيبايى، سكوتِ جمعمان را مىشكند و از افكارمان بيرون مىكشد. تكرار اين عبارت همان حديث مكرر عشق است كه بارها در و ديوار مسجد شجره و نخلهاى رفيعش شنوندۀ آن بودهاند؛ جاودانهترين آهنگِِ بودن.
لبيك مىگوييم و مىرويم به سمت اتوبوسها تا حركت كنيم به سمت خانۀ دوست. هنوز دلم آرام نگرفته و گمان مىكنم از همان اضطرابى باشد كه از صبح در جانم ريشه دوانده. به هر حال، . . . «نازها زان نرگس مستانهاش بايد كشيد.»
بايد بدانم محضر دوست جايى نيست كه وجود داشتن و بودنم را ارزش و بهايى نگذارند. پس بايد سعيكنم تمام آنچه را كه با عنوان «بودن» در سالهاى بىخبرى و غفلت به دنبالم كشيدهام همينجا، كنار اين مسجد رهايش كنم. همۀ اين فكرها، خيالات و تصميماتى هستند كه در اين چند قدم به سراغ ذهنم آمدهاند. قدم زدن ميان اين جمع مُحرم و پاك، لحظه به لحظه وجودم را پر مىكند. خدايا! ممنونم. دلم نمىخواهد به خاطر تمام چيزهايى كه روزى دوستشان داشتهام، ذرهاى از اين لذّت پا پس بكشم. مىنشينم روى صندلى اتوبوس تا قدرى اين لرزش تسكين پيدا كند. چشمهايم را مىبندم و به فكر آدرس خانۀ دوست فرو مىروم.
لذتِ حضور
چه شكايت از فرافت كه نداشتم وليكن
تو چو روى باز كردى درِ ماجرا ببستى
رسيدهايم به مسجدالحرام، پاكترين نقطۀ زمين، كه نداى كبريا و جبروت الهى را از سنگ سنگ آن مىشود شنيد.
سنگهايش پيش از آنكه نمايانگر بناى يك مسجد باشند، منادى سادگى آميخته با عظمتاند. ديوارى بلند و سنگى روبه روست كه هرچه به آن نزديكتر شوى بيشتر مقابلش احساس ضعف و كوچكى مىكنى. به پيشنهاد روحانى محترم كاروان، همگى روى سنگها، مقابل در مسجدالحرام مىنشينيم و دستهجمعى زيارت آليس را مىخوانيم. چه ورود زيبايى! شايد اين كار نوعى التماس باشد يا نوعى درخواستِ توفيق براى ابرازِ بندگى هرچه بهتر در محضر دوست. اينجا نقطۀ شروع است؛ شروع يك تحوّل كه با سلام و ارادت خالصانه به محضر مقدس امام عصر (عج) شروع مىشود. همين كه بيرون مسجد كمى درنگ مىكنيم كاملاً بهجا و مناسب است. به هر حال بايد يك جورى آمادگى لازم براى لحظۀ ديدار را پيدا كنيم كه نكند لذّت اين اوّلين ديدار از دستمان برود. مدتى مىگذرد. همگى از جا برمىخيزيم. سر پا مىايستيم، هركس زمزمهاى دارد و زير لب دعايى مىخواند. قدم به قدم جلو مىرويم، اما هيچكس سعى نمىكند از ديگرى سبقت بگيرد و به صف اول برسد. اين حس مشترك ميان همۀ بچههاى كاروان، جالب و قابل ستايش است. نوعى همدلى ناخودآگاه، كه ضمن آن هيچكس حرمت سكوت جمع را نمىشكند و حالا رسيدهايم به آستانۀ مسجدالحرام. بايد كفشها را در آوريم. اين جمله را كه مىنويسم به ياد موسى (ع) مىافتم. او هم به سرزمين مقدسى وارد شده بود. پس مورد خطاب واقع شد كه: «فاخْلع نَعلَيك» و اين كفشها هميشه بزرگترين موانع هوسآميز ما انسانها بودهاند. پس نبايد اذن دخول به آنها براى ورود به روشنايىها داده شود. به داخل قدم مىگذاريم و من هم، با اوّلين قدم سنگينى دنياى بيرون را همانجا مىگذارم و به درون مىآيم. وارد كه مىشوم ناخودآگاه بوى عطرى خوش و از خود بىخود كننده، كه در فضاى روحانى مسجد پيچيده، تمام وجودم را پر مىكند. خدايا! بيخود نبود كه مىگفتند اينجا بهشت زمين است. نيرويى در وجودم تشديد شده كه ناآرامى روحم و لرزش پاهايم را كمتر نه، كه بيشتر مىكند. اين نشانۀ نزديك شدن است. بالأخره رسيدم به جايى كه عقل و حسابگرى هيچكدامشان مجال بروز ندارند. اينجا حرف، حرفِ دل است و پاها به اختيار اوست كه جلو مىروند. صداى پى در پى و يكنفس پرندههاى كوچكى كه از اين ستون به آن ستون مىپرند، بيشتر از هر صداى ديگرى درمسجد، گوشم را پر مىكند. بهتر بگويم اوّلين صدايى كه به محض ورود به مسجد به گوشم مىرسد، همين صداهاست. شنيدهام اينها ابابيلاند؛ از نسل همان جنود خدايى كه براى حفاظت از كعبه فرستاده شدند. چه قيامتى كردهاند با سر و صدايشان زير اين سقفها!
و حالا رسيدهام بالاى پلهها و البته به همراه ديگران. از پلهها پايين مىرويم، پلهها را كه يكىيكى به طرف پايين زير پا مىگذاريم، در لحظاتى كه چشمهايم را به سنگهاى مقابل قدمهايم مىدوزم، نكند لذّت اولين ديدار با يك نگاه تدريجى و جستجوگر، از بين برود. هرچند دلم نمىآيد و هر از گاهى دزدكى نگاهم را دور مسجد مىاندازم اما خيلى زود خودم را جمع و جور مىكنم.
اكنون رسيدهام به جايى كه ديگر هيچ ستون و مانعى مقابل ديد نيست. سرم را بلند مىكنم و نگاهم به كعبه مىافتد! آرى، اين خودِِ كعبه است. خداوندا! اين خانۀ مقدس توست. چه پاك و بىآلايش! و چه زيبا و دوست داشتنى! گرد آن مىچرخند! خانهاى در نهايت سادگى با جامهاى سياه و يكدست. خدايا! چه كنم و چه بگويم؟ من بايد تمام عشقى را كه سالها در آرزوى چنين روزى نگهش داشتهام به پايت بريزم. نگاهم را عميقتر مىكنم. شايستهترين كار در اين لحظه براى بنده، سجده است. به سجده مىافتم. پيشانىام را بر سنگهاى خنك مىگذارم. خدايا! شكرت و دعا و دعا. . .
خنكاى سنگهاى سفيد و خوشبوى حرم اضطرابى را كه ساعتها رهايم نمىكرد، به راحتى و با مهربانى از وجودم بيرون مىكند. زمانى كه بهخود مىآيى، تازه مىبينى اينجا چه ضيافت باشكوهى برپاست! خوان نعمت و رحمت هر دو با هم گسترده است و به همۀ ميهمانان دندان مزد هم مىدهند. خدايا! چه روزهاى باشكوهى كه در اين ميهمانى خواهم گذراند. جاى همۀ آرزومندان خالى.