77خارج شدن از اين در هم صبر و حوصله مىطلبد. شلوغ است و نمىشود بىملاحظه نسبت به اين و آن گذشت. خانم مسنى چند قدم جلوتر از من، در حال بيرون رفتن است. او هم ايرانى است و از قرار معلوم از عواقب بوسيدن در و ديوار و دخيل شدن به اين طرف و آن طرف بىخبر است. لحظهاى مكث كوتاه مىكند و بعد با سرعت خودش را به در ميچسباند و چند بوسۀ پى در پى و صدادار نثار در مىكند. با اين كارش مرا راهى مشهد مىكند و درهاى حرم كه براى بوسيدنش بايد به صف ايستاد. بگذريم. او همچنان صورتش را با آرامش به در چسبانده بود كه مأمورى از تيرۀ همان مأموران خشن و جدّى و حتى قاطعتر از همۀ آنها، متوجه اين صحنه شد. جلو آمد، با عصبانيت جملهاى گفت و با دست محكم او را پس زد و به سمت بيرون هُل داد. زن بيچاره كه تازه فهميدم اصفهانى هم هست، چشمهاى گرد شده از تعجّبش را اينطرف و آنطرف مىگرداند و بىخبر از همهجا، هاج و واج دور و برش را نگاه مىكند. ظاهراً هنوز نفهميده تقصيرش چيست. سؤال نپرسيدهاش را جواب مىدهم: «خانم! اينجا نبايد در را ببوسى. اينها اعتقادى نسبت به اين جور اعمال ندارند» . ديگر معطل نمىمانم، مىآيم بيرون. مىخواهم ببينم بالاى درِ جبرئيل (ع) چه نوشته شده، شايد بتوانم بخوانمش و آن را به عنوان زينت، در اوّلين سطرِ آغازين صفحۀ پاياننامهام بنويسم. خواندنش كمى سخت است، اما كمكم چشمم به خواندنش عادت مىكند كه. . . خدا صبر بدهد! يك دربان ديگر بيرون نشسته، يك پيرمرد با لباس سفيد بلند و يك عينك خيلى آفتابى! تنها زحمتى كه مىكشد، دستهايش را تكان مىدهد به نشانه اينكه آنجا توقف نكنم و دورتر بروم. بسيار خوب، مثل هميشه به روى چشم!
شادى غريبانه
روز قشنگى است. روز تولد فاطمۀ زهرا (س) . خدايا! چه لطفى برتر و بهتر از اين مىتوانست براى من باشد كه چنين روز زيبايى را در مدينه و پشت قبرستان بقيع باشم. اما جشن تولّد غريبانهاى است. با شمعهاى خاموش بقيع و شيرينىهايى كه زائران بقيع به يكديگر تعارف مىكنند. در عين شادى، اشكى هم مىريزند و در حين تبريك به هم، ملتمس دعا براى برآورده شدن حاجاتشان هستند. من هم بايد در اين شادى غريبانه سهيم شوم. جعبۀ گزى را كه از ايران با خود آوردهام، باز مىكنم. گزها را تكهتكه مىكنم، از صاحب مجلس اجازه مىگيرم و وارد اين ميهمانى مىشوم. به همۀ كسانى كه پشت بقيع زيارتنامه و دعا مىخوانند، گز را تعارف مىكنم و چه خوب از گز بادامى استقبال مىشود! هوا رو به تاريكى گذاشته، چه معصومانه! صداى زارى و گريههاى آرام، فضاى معنوى خاص بقيع را دلنشينتر كرده و در كنار همۀ اينها آه سرد و اشك گرم زائران بقيع است كه با گره زدن انگشتهاى لرزانشان بر پنجرههاى سبز بقيع، زيباترين شادباش و تبريك را به فاطمۀ زهرا (س) عرضه مىكنند. فكر مىكنم پذيرايى تنها كافى نيست. بايد تبريكى هم بگويم. جلو مىروم؛ جايى كه درست روبه روى چهار قبر غريب باشم. چشمهايم را مىبندم تا اشكهايم بدون خجالت بيرون بريزند. صورت خيسم را به پنجرههاى بقيع مىچسبانم. خدايا! مپسند كه رشتۀ علايق و خاطراتم از هم بگسلد. در زمزمۀ آرام خود فرو مىروم. . . مرد جوانى از راه ميرسد و با صدايى بلند حضرت زهرا (س) را صدا مىزند. چه آشفته و از خود بىخود است. حرف مىزند و گريه مىكند؛ حرفهايى از جنس همان درد دلهاى خالصانه و بىريا، كه تا جوابش را نگيرد آرام نمىشود و شايد زبان حال همۀ پشت در ماندههاى بقيع است. نمىدانم چه شد كه در گريۀ او شريك شدم، شايد به اين وسيله مرهمى بگذارم برهمۀ زخمهاى روحم كه تازيانههاى گناه و سركشى عميقترشان كرده بود.
اين اوّلين بارى است كه دانستم مىشود در شادى يك تولّد، به جاى آنكه هديه بدهم، بهترين هديه را بگيرم. دانستم كه مىشود با شمعهاى خاموش هم جشن گرفت، به شرط اينكه شمع دلم را روشن كنم و اميدوار باشم كه هزار سال زنده و روشن بماند. . . .
لحظههاى بىرنگى
نماز كردم و از بىخودى ندانستم
كه در خيال تو عقد نماز چون بستم؟
شنيدن كلمۀ «احرام» ، كمى هول به جانم مىاندازد. اضطراب از مُحرم شدن، از داخل شدن به لباس مقدس احرام، از اينكه حواسم جمع باشد محرّمات را انجام ندهم، از كامل و صحيح بهجا آوردن اعمال و مهمتر از همه، تحمّل اولين ديدار؛ با همۀ اينها به مورد آخر كه فكر مىكنم، به لحظۀ ديدار، لذّت خوشايندش به همۀ هول و اضطرابها مىارزد.
به مسجد شجره (ذوالحُليفه) رسيدهايم. اينجا همان جايى است كه بايد آخرين گام را از دنياى خاكى و هوس آلودم بردارم و آخرين نقطههاى ارتباط با نفس را كور كنم. هرچند مىدانستم وقتى دوباره به همان دنيا باز گردم، تمام زحماتم هدر مىروند.
گويى لباس سفيد احرام، پوششى است روى همۀ گناهانم و چه به سرم مىآمد اگر گناهانم هركدام به لباس احرام رنگ پس بدهد! يك لباس رنگارنگ مثل همان لباسهاى هميشگى كه دلبستۀ دنيايمان كرده. چه خوب رنگى براى لباس احرام برگزيدهاند! رنگ سفيد. همه را مثل هم مىكند؛ رنگ بىرنگى.
و چه خوب خدايى است كه در ميان ميهمانهايش تفاوتى قائل نمىشود؛ لباسى كه به تن همه مىآيد. به ضيافتى كه قرار است برويم، اين لباس پسنديدهترين و برازندهترين پوشش است. حس مىكنم در لباس سفيد چهرۀ روحم نورانى و نورانىتر شده است و چقدر درون اين لباس احساس افتخار مىكنم؛ مانند خلعتى كه بزرگى به بندهاش ببخشد. انگار از همۀ چيزهاى متعلّق به زمين كنده شدهام و فقط در يك انتظار بىتابم. . . انتظار رسيدن به حرم. . . اما نه. چرا با اين همه شتاب؟ چيزى مثل يك بار سنگين، مثل يك درد كهنه و بىدرمان روى شانههايم سنگينى مىكند كه طاقت كشيدنش را ندارم و نمىدانم چرا اينجا وزنش چند برابر شده است؟ مثل يك بار سنگين كه از فرط سنگينى هر آن احتمال افتادنش مىرود. بايد همينجا در نخلستان شجره رهايش كنم؛ شايد تنهايى يك فرصت دوبارهام دهد تا در پاكى هواى شجره تنفس كند و خودش را بهتر