76تصوير تلويزيون ديده بودم اما اينجا موفق نشدم. خدا قسمتِ همه بكند، بيايند و زير اين سقفها نماز بخوانند و مرا هم آرزو به دل نگذارد. چه خيالاتى! از كجا معلوم ديگر قسمتم شود؟ تا خدا چه بخواهد و چه اراده كند.
به هر حال، ديدن يا نديدن سقف مهم نيست، مهم نسيم رحمت است كه آن شب بر من وزيد و تمام وجودم را نوازش داد.
عطر بال جبرئيل (ع)
امروز تصميم گرفتهام كه از باب جبرئيل وارد روضۀالنبى شوم، از قرار معلوم تمام برنامههايم به هم مىريزد. پيرمردى كنار در نشسته و از ورود به داخل جلوگيرى مىكند، اما منعى براى خارج شدن از اين در نيست. مقابل در مىايستم و از بالا تا پايين آن را مينگرم. اينجا همان راهى است كه جبرئيل امين (ع) از آنجا بر پيامبر (ص) نازل مىشد و چقدر بهجاست ناميدن آن به چنين اسمى. جبرئيل فرشتهاى كه قدر و منزلت محمد (ص) را بر آسمانيان اعلام مىكند و با گذشتنش از اين باب و نزولش بر قلب مبارك پيامبر (ص) پايههاى يك دين كامل را استوارتر و محكمتر مىسازد. اينجا اگر گوش دل را باز كنى، صداى پرِ جبرئيل را مىشنوى. احساس خوشبختى مىكنم از اينكه از درى مىگذرم كه روزى فرشتۀ امين خدا بالهايش را در آن گشود و همهجا را از عطر بالهاى انبوهش پر كرد، احساس زمينى بودن نمىكنم. فكر مىكنم اكنون جبرئيل از بالاترين جاى، سدرۀالمنتهى، در حال مشاهدۀ ماست. از عمق جان سلام مىدهم. خدايا! عجيب است كه اين سفر درست زمانى بايد نصيب من شود كه موضوع پاياننامهام را در مورد جبرئيل انتخاب مىكنم. دلم مىخواهد همينجا بنشينم، روبهروى همين در و چند صفحهاى از آن را برآمده از جان و دل بنويسم. حداقل جبرئيل در پاياننامهاى كه موضوعش مربوط به خود اوست، دستى ميبرد و دعايى مىكند و دعاى مقرّبان هم كه مستجاب مىشود، اينها همه فكر و خيال است. . . .
صداى آزارندۀ پيرمردى كه جلو در نشسته، فكرم را به هم مىريزد. اجازۀ ايستادن نمىدهد. بايد بروم سمت راست. نزديكترين راه براى وارد شدن است. باب بلال. از كنارش مىگذرم و دستم را به در مىكشم. چه غبار سنگينى روى در نشسته! فكر مىكنم اين خوشبوترين غبارى است كه مىشود در همۀ دنيا پيدا كرد. يك غبار متبرك آميخته با عطر بال جبرئيل، هرچه باشد، اين در هم مجاور گذرگاه جبرئيل است و به هر حال نصيبى هم از آن نرمه باد ملايم بالهاى جبرئيل و بوى خوش آنها برده است.
به قدر يك فاصله، گمنامى
نيرويى مرا به سمت ضريح مقدس پيامبر (ص) مىكشاند؛ عظمتى كه ابّهتش را در نمايۀ گنبد خضراى پيامبر (ص) نمايان كرده، اينجا صدچندان است. پشت به باب جبرئيل كه بايستى، روبه رويت ضريح سبز پيامبر (ص) است كه همه را به نوعى، به خود مىخواند. نمىگذارند كسى نزديك شود. با فاصلهاى از ضريح نرده گذاشتهاند، براى اينكه مانع نزديك شدن زائران به ضريح شوند. همه پشت نردهها جمع شدهاند و براى خود دنيايى دارند. صداى گريه و زارى كه فقط و فقط از ناى و گلوى يك ايرانى سوخته دل بر مىخيزد، فضا را پر كرده است. آرامآرام جلو مىروم. نمىدانم نزديك شدن به آرامگاه بزرگترين و كاملترين انسان، چه آدابى دارد. متواضعتر از هميشه، در حالىكه قادر نيستم فكرى براى لرزش زانوهايم بكنم، جلو مىروم. همه دستها را بهسمت ضريح درازكردهاند اما نرسيده بهآن. منهم بهجمعآنها ميپيوندم اما ديگر فرصتى براى ترديد و اينكه چه دعايى بخوانم برايم نمىماند. تا مىآيم دهان باز كنم و حرفهايم را بزنم صورتم غرق اشك مىشود؛ اشكى از جنس همان اشكهاكه گرهى ديگر از تعلّقات را از پايم باز مىكند.
به همان گريه راضى مىشوم، بدون اينكه بدانم اسمش را چه بگذارم؛ گريۀ شوق، گريۀ شكر، گريۀ درد و غصه. . . اما آخرِِ همۀ اين گريهها مىرسد به گريه بر غربت زهرا (س) كه اينسو پدرش را اينگونه. . . و سوى ديگر كسى آن طرفتر و شايد همين نزديكى، خود فاطمه و فرزندانش را. . . هرچند كوچههاى بنىهاشم خود به خود غربت زهرا را فرياد مىزند و معدلتى مىطلبد كه قضاوت كنيم زهرا آن همه مصيبت چشيد و خم به ابرو نياورد كه امروز اين چنين او را در محضر پدر بزگوارش گمنام ببينم؟ !
من هم مثل خيلىهاى ديگر آرزو مىكنم اىكاش من هم زمان پيامبر (ص) بودم! اما نه، معلوم نيست مايى كه امروز اين آرزو را مىكنيم آن زمانها در رديف كدام گروه بوديم، موافق يا مخالف آن هم ميان جمعيكه اينچنين پدر و دخترش را تفاوت منزلت قائلاند. سخن يكى را به جان مىخرند و قلب ديگرى را با شكستن پهلويش مىخراشند. پس بهتر همان كه امروز به همان اسلام تثبيت شدهمان معتقد باشيم و با خلوص اعتقاد زحمات به بار نشستۀ پيامبر خدا (ص) و خاندانشان را قدر بدانيم.
دلم مىخواهد جلوتر بروم. شايد ديگران هم همين فكر را مىكنند؛ چون هرچند دقيقه يكبار هجوم مىآورند و نردههاى حائل ميانشان و ضريح را چند سانتىمتر به جلو ميبرند. زن عرب كه مأمور حفاظت از اين فاصله است، با قيافهاى جدّى و خشن در مقابل اين فشار، يك تنه، مقاومت مىكند و با قدرت نرده را به همراه جمعيت به سمت عقب فشار مىدهد و فقط وقتى قيافۀ جدىاش كمى خندان مىشود كه براى رفع خستگىاش به گريههاى جمعيت پوزخند مىزند! چه فكرى پيش خودش مىكند، نمىدانم!
دخيل بستن ممنوع
بيرون آمدن از باب جبرئيل حال و هواى خاص خودش را دارد؛ مانند همان احساسيكه لحظۀ مكث كردن مقابلآن دست مىدهد. احساس اينكه شگون پرهاى جبرئيل مىگيردَت و انگار كه از آن بالا يا شايد در همين نزديكىها نظارهگر توست و تو تنها كارى كه بايد بكنى اين است كه با تمام وجود عطرى را كه در آن حوالى پيچيده، به خوردِ روحت بدهى. به دنبال راهى مىگردم تا خارج شوم. نگذاشتند از درى كه آمدم بيرون روم. به زحمت از راه باريكى كه ميان جمعيت نشستۀ جلو در باز شده، مىگذرم و خودم را به كنار در مىرسانم، چهارچوب در را آرام لمس مىكنم و باز حضورم را زير سايهبان سبز پرهاى انبوه جبرئيل حس مىكنم.