75ندارد و ستونهاى سفيدِ برّاق كه هر درخشش آن تو را بر آن مىدارد كه به سمتش بروى و دستى بر آن بكشى، اما بايد مراقب همهچيز بود. نكند فكر كنند كه به ستون متوسّل شدهاى! بىاختيار به ياد يكى از ملتمسين دعا مىافتم كه خودش زمانى به اين مكان مقدس آمده بود و از روى سادگى در اجابت خواستۀ يكى از دوستان، براى خودش و همسرش برنامهريزى كرده بود كه در آن چند روز كه مدينهاند، ستونهاى مسجد را بشمارند، اما ناموفق و دستخالى دور خودشان چرخيده بودند. . . مسجد در حال پرشدن است. بايد جايى بنشينم و خودم را آمادۀ لذّت بردن از اداى يك نماز ديگر در مسجدالنبى كنم.
عربى و فارسى، مخلوط!
با دوستان قرار گذاشتهايم از نزديكترين درى كه به روضۀ مقدسه مىرسد وارد شويم، ضمن آنكه مىدانيم اين امكان فقط بين ساعات 8 تا 11 صبح فراهم است. پس نبايد وقت را تلف كنيم. از جاييكه ما هستيم، تقريباً نيمدورى بايد زد تا نزديك روضۀ منوّره شد و اتفاقاً هيچيك از ما سهنفر هم بلد نيستيم كه از كدام در بايد وارد شويم. آنقدر وسيع است كه به محض ورود به شبستان مسجد و گشت زدن در داخل آن، با اطمينان كامل از اينكه راه جديدى يافتهايم، از همان در خارج مىشويم و وقتى روبهروى در مىايستيم، تازه مىفهميم از همان درى كه داخل شدهايم، به بيرون آمدهايم. اينجور گشتن فايدهاى ندارد. قرار مىگذاريم از انتظاماتيكه كنار درهاى مسجد ايستادهاند بپرسيم. ناسلامتى دانشجوييم و حداقل چندكلمه سواد عربى داريم! مىرويم جلو و سلام مىكنيم:
- السلام عليك، أين روضة النبي؟
و او به راحتى جوابمان را مىدهد؛ در حالى كه نگاه نافذش را به ما دوخته:
- السلام عليك، سمت راست، مستقيم.
پس عربى خواندن و مبتدا و خبر را سرجايش گذاشتن، كجا به دردمان ميخورد؟ ! اين كه فارسى هم حرف مىزند؟ !
اما بدون اينكه به رويمان بياوريم، مىپرسيم: باب چند؟ ولى اين بار به عربى پاسخ مىدهد: «خمس و عشرون» .
و بالأخره تكليف ما را معلوم نكرد كه فارسى حرف بزنيم يا عربى؟ نمىدانم.
وارد روضةالنبي كه مىشوم حظّ مىكنم از آن همه احتراميكه به ظاهر قرآن مىگذارند. چه زيبا و دلنشين تلاوت مىكنند. اينجا را چند ساعتى براى زنان آزاد گذاشتهاند اما با اين وجود حريمها و طنابكشىهايى در دو طرف مسيرمان كشيدهاند كه كسى آگاهانه يا ناآگاهانه وارد محدوۀ رجال نشود و البته تعدادى مأمور هم براى مواظبت از اين حريمها گذاشتهاند. اگر ذرّهاى قدمهايت به اين مرزها نزديك شود، با صداهاى مبهمى مثل صداى «پِش پِش» به دورتر رانده مىشوى. اين را از آنجا مىگويم كه در ميان راه، يكى از ما سه نفر جا ماند و تا آمديم پيدايش كنيم، صداى پِش پِش از سويى بلند شد و چند ثانيۀ بعد سر و كلۀ دوست گمشدهمان پيدا شد. از قرار معلوم مسيرش را به داخل محدودۀ ممنوعه كج كرده بود و راهش را آنقدر ادامه داد تا اينكه خودش را ميان مردان يا نزديك آنان ديد و تا آمد برگردد، با همان صوت و آواى ياد شده، بازش گرداندند.
به هر جهت، اين هم براى خودش زبانى است، يك راه نجات از سر و كلّه زدنهاى بىمورد با حجاج و زائران. باز صد رحمت به آن مأمور كنار در؛ همان خانم با حجابيكه عربى را با فارسى مخلوط كرد و تحويلمان داد. اين يكى به گمانم زبان جديدالتأسيسى است، خاصّ زائران و بهويژه خانمها؛ عربى آميخته با «شبه جمله» يا «صوت» هاى مختلف كه البته فقط زمانى مىتوانى معنايش را بفهمى كه گويندهاش حضور داشته باشد!
نسيم رحمت
به روضۀ مقدسه وارد مىشوم. اكنون در جايى ايستادهام كه قرنها پيش پيامبر گرامى اسلام (ص) گام نهادند و جاى جايش از بركت قدوم آن بزرگوار و صحابى گرامشان متبرّك شده است. نگاهم به گنبد سبز مىافتد. دلم مىريزد، چقدر نزديك به اين گنبدم! خدايا! كمكم كن باور كنم كه ديگر فرسنگها با اين گنبد و مسجدش فاصله ندارم؛ همانطور كه ياريام كردى و خواستى تا آرزوى ديرينهام، كه در حدّ تصوير تلويزيون بود، به واقعيت تبديل شود. اينجا مىشود نمازهاى دلچسبى خواند، بدون دل مشغولىهاى روزمره. احساس لذّت خوشايندى كه قابل وصف نيست، سر تا پايم را مىگيرد. تصوّر اينكه بتوانم خودم را جاى كسانى احساس كنم كه زمانى اينجا بودهاند، برايم خوشبختى مىآورد. خدايا! شكرت، بابت همهچيز. مىنشينم تا قدرى آرامش و لذّت را كه يكمرتبه غافلگيرم كرده، هضم كنم. اينجاكه من نشستهام، سقف ندارد. به گمانم همان چادرهايى كه باز و بسته شدنشان را شنيده بودم، از جمله تدابيرى است كه براى آفتاب و گرماى اين قسمت انديشيدهاند. چيزى مانند همان سقفهاى متحرك كه شبها و سحرها براى نماز كنار مىروند و البته من هيچوقت موفق نشدم كنار رفتنشان را ببينم. چيزى كه هيچوقت فراموشم نمىشود اين است كه يكى از همين شبهاى به ياد ماندنى براى اداى نماز مغرب و عشا به مسجدالنبى آمده بوديم. سهنفرى نشستيم و تا هنگام نماز جماعت، به انجام اعمال مستحبى پرداختيم. هر از گاهى نگاهى به سقفها و ستونها مىانداختيم. چند دقيقهاى گذشت، رفتهرفته احساس كردم نسيم خنكى به صورتم مىخورد، اما از كجا؟ معلوم نبود. باد ملايمى هواى يكنواخت اطرافمان را به هم مىزد. دور و برم را نگاه كردم، شايد بفهمم اين نسيم ملايم از كجا مىآيد. نگاهم رسيد به سقف، ديگر سقفى در كار نبود! بىاختيار گفتم: بچهها! نگاه كنيد، سقف نيست. سقف كو؟ تا چند دقيقۀ پيش سر جايش بود! از خودم خندهام گرفت، يكدفعه به يادم آمد كه سقفهاى متحرك و كنار رفتنشان را از