74نخل احساس على. . .
راننده هر چه هست، شيعه يا سنّى، مهم اين است كه مىداند مسافرانش به هواى چه چيزى اين همه راه را آمدهاند. هيچكس حرف نمىزند. صداى اين نوار همه را به دنياى خودشان فرو برده، نمىدانم خوابند يا بيدار. فقط از خودم خبر دارم و البته تنها چيزى كه در مورد خودم مىدانم اين است كه يك بغض سنگين و بىسابقه از سر صبح امروز بهسراغم آمده وهر بار بهبهانهاى اجازه ندادهامكه وقت و بىوقت جلو ديگران بتركد. حالا هم بر گلويم سنگينى مىكند. چقدر سخت شده نگهداشتنش! ديگر نمىتوانم. به خودم مىگويم: چه جايى بهتر از اينجا و چه زمانى بهتر از حالا؟ ! كجاى دنيا شنيدهاى كه ديگران به گريۀ اشتياقِ كسى بخندند؟ از كه خجالت مىكشى؟ جاى گريه كردن همينجاست. به دنبال همۀ اين بهانهها مىزنم زير گريه. . . ديگر برايم مهم نيست كه كسى صداى گريهام را مىشنود يا نه! برايم مهم نيست كسى چشمهاى خيسم را مىبيند يا نه. هقهق گريهام در نوحۀ شبانۀ اتوبوس گم مىشود و اين اولين گريهاى است كه رها و آزادانه و به اندازۀ تمام عمرم اشكها را بيرون مىريزم.
صورت خيسم را به شيشه مىگذارم. ماه بالاى سر مان است. او هم بهخوبى مىداند كه خداى يتيمنواز، دخترى را كه فكر مىكرد استطاعت رفتن به مكه را ندارد، با لطف و رحمت روز افزونش به اوج آرزويش رساند. چه ساكت و صبور است! او هم همراه من لحظه به لحظه به مدينه نزديكتر مىشود. نمىگذارم خواب به چشمهايم بيايد، مرتب سرك مىكشم تا از لابهلاى صندلىهاى جلو، منظرۀ مقابل را ببينم. اما نه، باز هم بايد منتظر باشم، هرچه باشد شيرينى لحظههاى انتظار بر سنگينى و دير گذشتنش مىچربد و من مىمانم و انتظار و انتظار. . .
نوار خاموش مىشود. مدير كاروان مىايستد و با انگشت طرفى را نشان مىدهد و مىگويد: «ببينيد، آنها منارههاى مسجدالنبى است» . نيمخيز مىشوم، چشمهاى خيسم را با گوشۀ چادرم پاك مىكنم تا شفافتر ببينم. نگاهم مسير انگشتش را دنبال مىكند، مىرسم به يك نقطه. هالهاى از نور سفيدِ آميخته با عظمت، مسجد و منارههايش را در بر گرفته. چيزى مانند بال فرشتهها. از نگاه كردن سير نمىشوم اما كمكم دورنماى مسجد پيامبر (ص) در پشت پردهاى از اشك مات مىشود. گريه امانم نمىدهد. راحتتر از هميشه ميگريم، بى آنكه حتّى از كسى خجالت بكشم. به ياد مادرم مىافتم. چقدر لحظۀ خداحافظى گريه كرد! خدايا! نكند بىانصافى كردهام و تنها آمدهام؟ بغلدستىام هر از گاهى نگاهم مىكند و با نگاه اوست كه كمى آرامتر مىشوم و در خود فرو مىريزم. به خودم مىگويم: «آرامتر، دارد نگاهت مىكند، حالا پيش خودش مىگويد اين ديگر از كجا آمده!» اما دوباره بىاهميت به همۀ اين افكار، گريه و گريه. . . .
سرم را بر صندلى جلو مىگذارم و صبورانه و سپاسگزارانه، تمام مدت را تا مدينه مىگريم. خدايا! چقدر خوب و مهربانى! هميشه لطف، هميشه احسان و هميشه توجه. فكر مىكنم يكى از گرههايى كه به پايم بسته شده باز مىشود. گرهى از جنس تعلّقات و رنگ و بوها، از جنس وابستگىهاى پوچ كه نمىگذاشت يك گام از آنچه هستم فراتر روم؛ بالاتر، به سمت خلوص و تواضع. بايد باز شدن اين گره را به فال نيك بگيرم. . . سرم را بلند از صندلى بر ميدارم. به داخل مدينه رسيدهايم. بايد آمادۀ يك ديدار و حضورى سنگينتر باشم.
شوق بندگى
حضور در مسجدالنبى سراسر خاطره است، اما آنچه كه جالبتر از هميشه به نظر مىرسد، اين است كه وقتى در صحنهاى وسيع مسجد در حال حركت باشى و مسيرت ناخودآگاه با مسير گروهى از رجال متقاطع شود. بايد مطمئن باشى كه چون جزو اناث هستى حق عبور با توست. بىدرنگ از سرعتشان كم مىكنند تا تو اول بگذرى و همين مطلب، كه فواصل و حريمها رعايت مىشود، مايۀ آسودگى خاطر است و احترامى اين چنين به خانمها نشان مىدهد كه آخرين مايههاى تفكّر جاهلى رو به كمرنگ شدن گذاشته است. به ياد ندارم در اين مدت در مسيرم مكثى كرده باشم كه اول رجال بگذرند. چراغ عبور براى خانمها هميشه سبز است. اما همۀ اينها به كنار. اين همه حرف زدم تا برسم به جايى كه زيباترين نمود از جلوههاى هزارگانه و بهياد ماندنى مسجدالنبى به بهترين و واضحترين شكل قابل مشاهده است. شوق بندگى هنگام اذان و شوق غيرقابل وصف جماعت در بندگى حضرت حق.
به محض شنيده شدن صداى اذان، كاسبيها تعطيل مىشود. فوج عظيمى از زن و مرد و كودك به سمت مسجد در حركتاند و چنان مشتاقانه و بىصبرانه مىآيند كه گويى مىدانند براى انجام مهمترين و اساسىترين وظيفۀ عبوديت دعوت شدهاند. همۀ جهتها به يك سو است و چه بد جلوه ميكند وقتى كسى هنگام نماز، به خلاف جهت از مسجد بيرون ميرود! و چه زيبا است وقتى مىبينى اين همه وفادار به آيين و شريعت محمد (ص) مشتاقانه روى از دنياى پرهياهويشان بر مىگردانند. چه زيبا است كه انسان از كودكى در چارچوب آيين محمد (ص) بار آيد. فضيلت بزرگى است؛ آن هم زمانى كه آغازين تمرينهاى عبادىشان گزاردن نماز در مسجدالنبى باشد. با اشتياق، دست در دست پدر، به سمت مسجد مىدوند. نفسنفس مىزنند و خسته نمىشوند. بيآنكه چشمهايشان از انعكاس نور آفتاب روى سنگهاى سفيد مسجد اذيت شود. پوستهايشان با آفتاب سوزان عربستان مأنوس است و ديگر نگران آفتاب سوختگى نيستند. در ظهر شرعى عربستان و در آن گرما، همراه با پدر گام بر مىدارند و به سمت درهاى مسجد مىروند.
همراه سيل خروشان مردم وارد مسجد النبى ميشوم. كنار درهاى ورودى مأمورانى گماشتهاند. به يكىاز آنها سلام مىكنم. زنى مشكىپوش است با روبندى سياه، كه تنها مىتوان چشمهايش را ديد. پاسخ سلامم را چنين ميدهد: «سلام، خسته نباشى» . باورم نميشود كه زبان فارسى را به اين خوبى بداند.
داخل مسجد مىشوم. خنكاى هواى داخل، تمام كلافگىام از گرماى بيرون را جبران مىكند. با يك نگاه گذرا، سيرى به سقف و ستونهاى مسجد مياندازم. خدايا! چه عظمتى. ميان دو رديف ستون كه بايستى و سقفهاى روبهرويت را بنگرى، چشمانت توان ديدن آخرين ستونها را