73پاك و دستنيافتنى فكر مىكردم و آن سفر به مكه بود. سفرى كه در عالم خواب و روز تولد امام رضا (ع) از مدينه آغاز مىشد. با كفشهايى زير بغل گذاشته و گامهايى آرام به سمت باب جبرئيل (ع) در مسجدالنبى و تعبير شيرينش امروز است كه در راه اين سفرم.
گفتم شادى، شادىام قابل وصف نيست. شدهام مثل همان گُنگ خواب ديدهاى كه از گفتن عاجز است.
چقدر خوب! پارسال، شب ميلاد حضرت زهرا (س) در حرم مطهّر امام رضا (ع) بودم و امسال اگر خدا بخواهد چنين شبى را پشت قبرستان بقيع خواهم بود. به نظر من لطف خدا زمان و مكان نميشناسد و هرچه بيشتر در معرض اين لطف قرار بگيرى، بيشتر اقرار مىكنى كه:
چگونه سوز خجالت برآورم بر دوست
كه خدمتى به سزا برنيامد از دستم
نمىدانم چگونه خدا را به خاطر لطفهاى بىنهايتشكه در حق من كرد شكر كنم. در حالىكه شايستگى هيچكدامشان را نداشتم. بىخود نبود كه مولانا هم در معرض ريزش تندترين باران رحمت الهى بر دلش، به اين بيت زيبا توسل جُست تا خودش را خالى كند:
هر دم از اين باغ برى مىرسد
تازهتر از تازهترى مىرسد
و حكايت من هم نقل همين بيت است؛ هرچند اصلاً خود را لايق آن نمىبينم كه در ميان چنين جمعى بينشينم و خودم را زائر خانۀ خدا بدانم.
همۀ اينها به كنار، بهتر است خدا را كنار خانۀ خودش، كعبه، يا در مسجد پيامبرش صدا بزنم و حرفهايى كه به قدر تمام عمرم در سينهام جمع شده، برايش بگويم. حداقل جاى اين اميدوارى هست كه اگر بهخاطر بار سنگين گناه، كه سالهاست بر دوشم سنگينى مىكند، لايق اين لطف نباشم، به خاطر حضور در سرزمين نور و خوبىها دست رد به سينهام نخواهد زد و اين پاسخ چه دعا باشد و چه نفرين، مىتواند برايم سرآغاز يك تحوّل باشد.
لحظهها چه دير مىگذرند. هركس خودش را سرگرم كارى كرده است. يكى قرآن مىخواند. ديگرى ذكر مىگويد، سومى براى بغلدستىاش از شهر و خانوادهاش مىگويد و باز آن طرفتر ديگرى درِِ مزاح و شوخى را با ميهماندار هواپيما باز كرده و در ميان اين جمع، كسى كه ترجيح مىدهد تصوير رؤياى شيرينش را به هم نريزد منم، كه ساكت مىمانم و همچنان ذهنم را آمادۀ ثبت لحظات بيادماندنى اين سفر مىكنم. اين سكوت تا به آنجا مىرسد كه خيلى دير متوجه تاريكى هوا مىشوم. از شيشۀ كوچك هواپيما مىشود خيابانهاى شهر و اتومبيلهاى متوقّف پشت چراغ قرمز را ديد. به جدّه رسيدهايم. هياهوى بچهها كم شده، وسايلشان را جمع و جور مىكنند و هر از گاهى با چشمهاى پراضطرابشان به منظرۀ بيرون مينگرند.
صداى لرزان پيرزنى كه چند رديف عقبتر از ما نشسته، تلنگرى است به همۀ افكارم. اصفهانى است، با صداى بلند به طوريكه همۀ مسافران رديفهاى عقب و جلو صدايش را بشنوند، مىگويد: براى سلامتى آقاى راننده صلوات! به دنبال اين مزاحِ به موقع اوست كه انفجار خنده همراه با صداى صلوات همهجا مىپيچد. تازه مىفهمم كه اهالى اصفهان، هرجا كه باشند تا لب به سخن بگشايند، همه متوجه ميشوند كه اصفهانى است. به هر حال اين هم حُسن اين سفر است، يك جمع صميمى و آشنا، بدون اينكه كسى با ديگرى احساس غريبى كند، مطمئن هستم كه همه براى هم دعا خواهند كرد. . .
لذت ديدار
در فرودگاه جدّهايم. تا به خود ميجنبيم و دور و برمان را ورانداز ميكنيم، هواى گرم جده به استقبالمان مىآيد و تا چشم برهم مىزنيم، لايهاى از رطوبت سنگين بر صورتمان مىنشيند. با اينكه هواى گرم و چسبناكى است، اما به دلم مىنشيند. تنها راه نجات از اين گرما، پناه بردن به داخل اتوبوسهاست. هواى خنك داخل اتوبوس و گرماى بيرون، درست همان بلايى را سر شيشههاى اتوبوس آورده كه گرماى بخارى و سرماى زمستان بر سر شيشههاى اتاق مىآورد. شيشهها عرق كرده از بيرون، نمىشود آنها را پاك كرد تا حداقل بين راه منظرۀ بيرون را بتوان ديد. اين همه حساسيت براى آن است كه بتوانم حرم مطهر پيامبر (ص) را از بيرون مدينه ببينم. براى همين جايى كنار شيشه پيدا مىكنم و مىنشينم. به هواى داخل اتوبوس عادت مىكنم. بغلدستىام خانمى است كه با همسر جانبازش آمده و او در رديف جلويى ما نشسته است. سر حرف را باز مىكنم، از تشنگىام مىگويم و از گرمى هوا. از دانشگاه و رشتۀ تحصيلى و از اين سفر و ناباورىام از اينكه الآن در راه مدينهام. او هم لابهلاى حرفهايش مىگويد: اين مرتبۀ سوم است كه به اين سفر مىآيد. خوش به حالش! روى پرسيدن ندارم كه چگونه از خدا خواستى كه اين همه دعوتت كرده! صداى آرام و دلنشين قرآن كه از راديو پخش مىشود وادار به سكوتم مىكند و اينكه به صندلى تكيه بدهم و آرام انتظار لحظات ديدار را بكشم.
راه افتادهايم به سمت مدينه. صداى قرآن قطع مىشود و به جايش صوت نوارى به گوش ميرسدكه مصيبت زهرا و على را مىخواند و چه دلنشين و گواراست! در آن وقت شب و در آن سكوت شبانه:
اى گل ياس على