66بتواند نمازش را در اول وقت بخواند و اين معجزه وجه تسميه اين مسجد شد. پس از خواندن نماز تحيت روى خاكروبهها، ساعت 9 به سمت هتل حركت كرديم.
يكشنبه 3 شهريور
در اين روز نيز مانند روزهاى گذشته، زيارت و دعا خوانديم. سپس به رستوران رفته، صبحانه خورديم و بعد به همراه دوستانم به حرم رفتيم. تا ساعت 11 به خواندن نماز و زيارت و دعا مشغول بوديم. براى اعضاى خانواده تا جايى كه در توانم بود به نيابت نماز خواندم. تا اينكه شرطهها وارد شدند و همه را از حرم بيرون كردند. هر سه به هتل برگشتيم. امروز صبح، كاروان، بچهها را به زيارت دوره برده بود ولى ما سه نفر ترجيح داديم به حرم برويم؛ زيرا ديروز اصلاً به حرم نرفته بوديم.
زيارت جامعۀ كبيره را همراه كاروان خوانديم و سپس به مسجدالنبى رفتيم. نماز مغرب را به جماعت گزارديم و تا وقت نماز عشا، قدرى راز و نياز كردم و قرآن خواندم. پس از خواندن نماز عشا به جماعت، به هتل برگشتيم.
پس از صرف شام به جلسه رفتيم. بعد از اتمام جلسه، ساعت 11، به همراه حاجآقا به بينالحرمين رفتيم. در يك حال و هواى روحانى زيارتنامه خوانديم و اشك ريختيم و با دلى شكسته از خدا حاجاتمان را طلبيديم و باز براى تمام كسانى كه التماس دعا گفته بودند، دعا كردم. ساعت از 12 گذشته بود كه به هتل برگشتيم و آماده خواب شديم.
دوشنبه 4 شهريور
ساعت 30:4 از خواب بيدار شده، سهنفرى به مسجدالنبى رفتيم. پس از خواندن نماز جماعت به بينالحرمين رفتيم. به كاروان خودمان ملحق شديم و همراه روحانى كاروان شروع به خواندن زيارتنامه كرديم. پس از آنكه همگى از در مقابل بقيع وارد حرم شديم، روحانى در بارۀ خانههاى قديم پيامبر (ص) و حضرت فاطمه (س) و همچنين كوچههاى بنىهاشم كه در همين صحن بوده است صحبت كردند.
هنگام نماز مغرب، همه وارد مسجدالنبى شديم. پس از خواندن نماز جماعت مغرب و عشا براى صرف شام به رستوران رفتيم. دلم خيلى گرفته بود. از اينكه بايد فردا از مدينه مىرفتيم ناراحت بودم. ناخودآگاه اشكهايم سرازير شد. نتوانستم شام بخورم. از بچهها عذرخواهى كردم و به اتاقم رفتم. اشك امانم نمىداد. امروز از صبح يا كنار بقيع بودم و يا در مسجدالنبى. اما احساس مىكردم آنچنانكه بايد، از وقتم استفاده نكردهام. دقايقى نگذشت كه دوستانم نيز آمدند. علت گريه كردنم را پرسيدند. پاسخى برايشان نداشتم. در همين هنگام تلفن زنگ زد. دوستم (مريم) گوشى را برداشت. گويا با من كار داشتند. گوشى را گرفتم و پدر پشت خط بود. با شنيدن صداى پدر بيشتر گريهام گرفت. اصلاً نمىتوانستم خودم را كنترل كنم، هرچه پدر علت گريه كردنم را مىپرسيد مىگفتم چيزى نيست. او مىگفت حتماً به پزشك مراجعه كنم و مىگفت از صبح تا كنون چندين بار تماس گرفته و كسى گوشى را برنداشته است. فكر مىكرد چون امروز با آنها صحبت نكردهام دلتنگى مىكنم و اتفاقاً يكى از علل گريستنم همين بود. بعد از پدر، مادر گوشى را گرفت. با او هم نتوانستم زياد صحبت كنم. خلاصه امشب ناخواسته هر دوى آنها را نگران كردم.
سهشنبه 5 شهريور
اين روز، آخرين روز حضور در مدينه است. صبح ساعت 55:3 از خواب بيدار شدم. دوستم (مريم) را بيدار كردم و ابتدا چمدان و بارهايمان را به باربرى تحويل داديم و سپس ساعت 30:4 به مسجدالنبى رفتيم. نماز صبح را به جماعت خوانديم و برخلاف روزهاى قبل، كه بعد از نماز صبح در بينالحرمين جمع مىشديم، امروز اين مراسم به ساعت 8 موكول شد.
به هتل برگشتيم و دوباره خوابيديم. درست سر ساعت 8 بيدار شدم. بلافاصله دوستم را بيدار كردم و چون دير شده بود به جاى رفتن به رستوران و صرف صبحانه، به بقيع رفتيم. امروز بايد زيارتهاى وداع را زمزمه كنيم. روحانى مىخواند و ما نيز زير لب زمزمه مىكرديم. واقعاً سخت است وداع از بقيع و از نبى. خيلى اشك ريختم. با تمام وجود از خدا خواستم كه اين سفر را باز هم در جوانى قسمتم كند. چند روزى كه در مدينه بوديم خيلى زود سپرى شد و به همين علت تصميم گرفتم در مكه از لحظاتم بهتر استفاده كنم.
ساعت 30:9 است. بايد با پيامبر وداع مىكردم و اين لحظات آخر چه زود سپرى مىشد. ساعت 10:11 شرطهها وارد شدند و باز مطابق روزهاى قبل، همه را بيرون كردند.
بنابر اين، به هتل رفته، غسل احرام كرديم و لباس سپيد احرام پوشيديم. چه زيبا بود اين لباس. . .
ساعت 30:3 بعد از ظهر، همه در طبقۀ همكف هتل جمع شديم. تمام خدمه زحمتكش رستوران آنجا حاضر بودند. يكى از آنها روضۀ وداع را خواند و همگى اشك ريختيم. آن آقا دعا كرد كه اين آخرين سفر ما به مدينه نباشد و من با تمام وجود آمين گفتم. خدمه ديگرى ما را از قرآن رد كرد و دو همكار ديگرش از ما مصاحبه و فيلمبردارى مىكردند.
به هر حال در ساعت 15:5 با زمزمه كردن «مدينه شهر پيغمبر، خداحافظ خداحافظ» به سوى ميقات يعنى مسجد شجره حركت كرديم.
مسجد شجره در 7 كيلومترى مدينه واقع است. كسانى كه از مدينه به قصد عمره يا حج تمتع به مكه مىروند، بايد در اين مسجد مُحرم شوند.