179بلكه بايد از هاجر درس توكّل در مشكلات آموخت؛ اينكه در تنهايىها و بى پناهىها و درماندگىها به خدا اميد داشت و به او توكّل كرد. به عبارت بهتر، تاريخ هاجر در كنار ابراهيم و اسماعيل، تاريخ عبوديت است و تمام افراد نوع بشر، به نحوى در اين آزمايشى كه آنها از آن گذشتند، وارد مىشوند و در خروج از بحرانها و شدايد، بايد به الگوها و اسوههايى چون ابراهيم و هاجر اقتدا كرد. 1ه: اگر از جمله روشهاى تربيتى براى ساختن و بازسازى جسم و جان افراد، بهره بردن از روش توجه دادن به الگوها است و در يك نظام تربيتى، تمركز و توجه به الگوها حسن است، هاجر در وضعيت حاضر نيز براى تربيت نسل قديم و جديد، پيامهاى شنيدنى، بهويژه در فضاى مكه و حج دارد.
5) يكى ديگر از بخشهاى شورانگيز حج، كه براى هر زن و بلكه هر انسان، جذّاب و مايۀ افتخار است، عكس العمل هاجر در زمانى است كه از قربانى شدنِ تنها فرزندش به دست ابراهيم آگاه مىشود. رابطۀ ميان مادر و فرزند به درستى رابطۀ عاشقانه و از مصاديق بارز عشقها (عشق برادرانه، عشق به خود و. . .) ؛ يعنى «عشق مادرانه» قلمداد شده است. 2و از تعاريف مورد قبول عشق، وجود محبت شديد ميان طرفين است.
اگر دو نكته همزمان مورد عنايت قرار گيرند، عظمت كار هاجر در داستان ذبح اسماعيل رخ مىنمايد و قابل فهمتر مىشود؛ از يكسو وجود محبّت شديد ميان مادر و فرزند و بهخصوص مادر به فرزندِ خود، در آن فضايى كه ساليانى به تنهايى با هم انس گرفته و به سختى اسماعيل را در آن بيابانها پرورانده است و از سوى ديگر، ظاهراً استدلالناپذير بودن عمل ابراهيم و خشن و غيرقابل تحمّل بودن اقدام، كه قرار است انسانى، آن هم كودك، خصوصاً به دست پدر كشته شود و در چنين فضا و با چنين بسترى، هاجر بايد صبورى پيشه كند.
وسوسههاى شيطان در چنين موقعيتى قابل دركتر است. شيطان به سراغ ابراهيم رفت و خواست او را از اقدامش منصرف كند، توفيق نداشت. آنگاه نزد مادر آمد و گفت كه ابراهيم مىخواهد اسماعيل را بكشد. هاجر گفت: در جهان كسى باشد كه فرزند خود را بكشد؟ شيطان گفت: دعوى مىكند كه خداى مىفرمايد. زن (هاجر) گفت: چون خداى مى فرمايد، لابد باشد. از آنكه فرمان خداى به جاى بايد آوردن، ما رضا داديم و تسليم شديم. 3