149ديگر حاج آمدهام و هيچ پولى براى اين كه به تو بدهم ندارم. اگر مجاناً مرا طواف مىدهى، شروع كن. وى با من به نزاع برخاست و كلمات تندى گفت. در همين حال مردى نزديك شد و خطاب به او گفت: رهايش كن تا خودش طواف كند؛ اين شخص و پدرش صد نفر مثل تو را براى طواف تعليم مىدهند. آن شخص هم مرا رها كرد و من مشغول طواف شدم.
بعد از حج به سوى مدينه آمديم.
صبحى در منطقۀ بدر مشغول نماز بودم در حالى كه كاروان اين سوى و آن سوى من حركت مىكرد. در حال نماز شمشيرم را روى زمين در كنارم گذاشتم. بعد از نماز، فراموش كردم آن را بردارم. نيم فرسنگ از آنجا دور شديم كه يادم آمد.
به سرعت با رفيقى بازگشتم و ديدم در حالى كه هنوز حجاج از اين سوى و آن سوى محلّ نمازِ من مىگذرند، شمشيرم روى زمين است كه در مقابل چشم حيرت زدۀ ديگران آن را برداشتم.
شيخ على مىنويسد: كتابهاى زيادى از من در بلادمان مانده بود. هرچه كردمازطريق بغداد نتوانستم بهكتابهايم دسترسى پيدا كنم. گفتم كه آنها را به مكه بفرستند. اما مدتى به دليل انقطاع زمان حج، نتوانستم به آنها دسترسى پيدا كنم.
از كسى خواستم هرچه مىخواهد از من بگيرد و كتابهايم را به من برساند. در وقت بازگشت حجاج منتظر بودم. شبى خواب ديدم كه كسى نزد من آمده و يك سينى كه سينۀ مردى در آن بود، كنارم گذاشت. گفتم: اين چيست؟ گفت: اين سينۀ جدّت زينالدين - شهيد ثانى - است. فرداى آن روز كتابها رسيد در حالى كه بسيارى از آنها جلد نداشت و برخى هم به خاطر نقل و انتقال تلف شده بود. ( الدر المنثور ، ج2، ص242)
يكى ديگر از خاطرات من آن است كه وقتى خواستم از اصفهان به حج مشرّف شوم، مخفيانه برخى از كتابهايم را فروختم. روز بعد خواجه التفات كه نزد زينب بيگم دختر شاه طهماسب كار مىكند، نزد من آمد و پرسيد: آيا اين روزها كتابى فروختهاى؟ گفتم: براى چه مىپرسى؟ گفت: زينب بيگم مرا خواست و گفت: آيا در اين شهر كسى با نام شيخ على از نوادگان شيخ زينالدين زندگى مىكند؟ گفتم: آرى. گفت: ديشب در خواب شاه عباس را ديدم كه مىگفت:
چه معنا دارد كه اين مرد به ديار ما بيايد