150در حالى كه ما از پدر او خواستيم بيايد كه نيامد، و روزگارش بهگونهاى باشد كه كتابهايشرا بفروشد در حالى كه شما در اينجا هستيد؟ وقتى من اين را شنيدم داستان فروشكتابهايمرا برايش گفتم.
شيخ على مىافزايد: آمدنش به اين بلاد و آلوده شدنش به استفاده از مشتبهات و سلوكش بر خلاف پدرانش - كه به ايران نيامدند - سبب شد تا آن فيض و صلاحى كه در اوائل سن داشته از بين برود. (ج2، ص242) اين همان چيزى است كه از شيخ بهايى هم نقل شده و به خاطر همان بود كه پدرش شيخ حسينبن عبدالصمد با اين كه سالها در ايران بود، در اواخر از ايران رفت.
شيخ على مىافزايد: مرتبۀ دومى كه از اين بلاد - ايران - عازم مكۀ مكرمه شدم به بركت حج و زيارت وقايعى براى من رخ داد:
يكى از اين وقايع آن بود كه وقتى به جايى ميان اصفهان و بصره رسيدم، يكى از افراد بلاد ما - يعنى عرب شامى - همراه با كاروان حجاج بود. او گفت: من هدفم از رفتن مكه اذيت كردن فلانى - يعنى شيخ على - است. مىخواهم در آنجا بگويم كه او در بلاد عجم چه و چه مىكند. من ناراحت شدم. وقتى به دورق رسيديم، جايى در خيمه نشسته بودم كه همان شخص از آنجا رد مىشد، او را صدا كردم و به او گفتم: شنيدهام كه در بارۀ من چنين گفتهاى؟ گفت: آرى و خواهى ديد. گفتم: دليلش چيست؟ گفت: تو در اصفهان چيزى به من ندادى و من چنين و چنان خواهم كرد. گفتم: از خداوند مىخواهم كه شرّ تو را از من دفع كند. او برخاست و رفت. اندكى بعد، تب او را گرفت و چيزى به بصره نمانده بود كه درگذشت و خداوند مرا از شرّ او كفايت كرد.
مانند همين ماجرا در مكه و منا از سوى دو مرد برايم رخ داد كه اگر خداوند شرّ آنها را دفع نكرده بود، موجب مرگ فرد يا افرادى مىشد.
حكايت آن طولانى است و اين همه به بركت حج بيت اللّٰهالحرام بود.
در بازگشت وقتى از بغداد به سمت اصفهان مىآمديم و همراه ما سه كنيز و زنان ديگر بودند، به شهر بعقوبه رسيديم.
كسى كه در آنجا حكومت مىكرد، فردى بسيار پست و معاند بود. وى براى هر كنيز و برده دو اشرفى و براى هر شتر چهار عباسى مىگرفت؛ علاوه بر آن كه اهانت