148(1009 - 1064) مدتها در مكه بوده و در همان شهر هم درگذشته و در كنار قبر پدرش شيخ محمد مدفون شده است.
شيخ على با ستايش فراوان از وى مىگويد: در همان سال درگذشتِ او، وى هم در مكه بوده و در روز عرفه تا روز درگذشت او يعنى 29 ذىحجه همراه او بوده است. (الدرالمنثور، ج2، ص231)
گذشت كه شيخ على در حالى كه شانزده ساله بوده، عازم سفر حج مىشود. البته خودش تولّدش را 1003 يا 1004 دانسته و با توجه به اين كه مىگويد سال 1032 يا 1033 به سفر حج رفته، قاعدتاً بايد نوزده ساله يا بيست ساله بوده باشد.
وى مىنويسد كه در اين سفر براى من اتفاقات جالبى افتاد؛ از جمله آن كه من سوار بر قاطر بودم و شتران ما در پشت سر ما حركت مىكردند. رفيقى هم داشتيم كه يك بردۀ هندى داشت. من در دستم كاردى داشتم كه افتاد و طبعا نمىتوانستم آن را بردارم. آن بردۀ هندى كه پشت سر ما بود، روى شتر خوابش برده و روى زمين افتاده بود. وى كه درست نزديك كارد من افتاده بود، آن را برداشت و براى من آورد.
وى همچنين در محلّى با نام «مبرك الناقه» كه يك تنگه بوده و تنها يك قطار يا حداكثر دو قطار شتر مىتوانستند همزمان از آنجا عبور كنند، اشيايى را بهجا مىگذارد كه باز به طور اتفاقى، يك نفر از حجاج، آنها را برداشته و به او مىرساند.
در اين سفر شيخ حرّ عاملى هم با آنان همسفر بوده است. وى مىگويد كه كاروان شام دو قسمت بود: «مقاطره» و «شعاره» ؛ مقاطره آنان بودند كه سواره حركت مىكردند و شعاره افرادى بودند كه در جلو و عقب و راست و چپ آنان پياده مىرفتند. شيخ حرّ جزو شعاره بوده است. در اينجا هم باز چيزى از دست شيخ على مىافتد كه از اتفاق آن را شيخ حرّ بر مىدارد و به او مىدهد.
شيخ على مىنويسد: وقتى داخل مكه شدم، همراه يك نفر ديگر از حجاج كاروان جلو افتاده به حرم مشرّف شدم تا اعمال عمره را انجام دهم. ابتدا گشتى در مسجد زدم تا نقاط مختلف آن را كه وقت طواف به آن نياز داشتم بشناسم.
وقتى خواستم طواف را شروع كنم، يك مطوِّف آمد و گفت: من تو را طواف مىدهم. گفتم: من شامى هستم، زودتر از