94«احفر برّة» ؛ «بره را حفر كن» . پرسيد: برّه چيست؟ روز دوم آمد و گفت: «طيبه را حفر كن» و روز سوّم آمد و گفت «مضنونه را حفر كن» 1پرسيد مضنونه چيست؟ تا اين كه روز چهارم آمد و گفت: زمزم را حفر كن؛ آبى را كه نخشكد و مورد نكوهش قرار نگيرد و انبوه حاجيان را سيراب كند، آنجا كه زاغى با منقار و پاى قرمز بر لانۀ مورچگان منقار زند. و در آن حال بر محل زمزم سنگى بود كه مورچهگان از زير آن خارج مىشدند و زاغى آنها را مىخورد.
بدينوسيله عبدالمطّلب محل چاه را شناسايى كرد و قريش را گفت: «چهار شب است كه مرا به حفر زمزم فرمان مىدهند و اين مايۀ عزت و افتخار ماست» . اما قريش وى را يارى ندادند و او با كمك فرزندش حارث به حفر زمزم پرداخت و چون با دشوارىِ اين كار روبهرو شد به درِ كعبه آمد و دستهاى خود را به دعا برداشت و در آن حال نذر كرد كه اگر ده پسر پيدا كند، عزيزترين آنها را قربانى نمايد و حفر را ادامه داد تا به نقطهاى رسيد كه اسماعيل آن را حفارى و اطرافش را سنگچين كرده بود و در اين هنگام به آب دسترسى پيدا كرد و تكبير گفت و قريش نيز تكبير گفتند و خطاب به او اظهار داشتند: اى ابو حارث! اين ميراث (پدران) ماست و ما را در آن سهمى است! و عبدالمطّلب در پاسخ آنان گفت: شما در حفر آن مرا يارى نداديد و اين آب براى هميشه براى من و فرزندان من خواهد بود» . 2همچنين ابن اسحاق با تفصيل بيشتر مىنويسد: «عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف در حِجْر (اسماعيل) و نزديكى كعبه خوابيده بود، خوابى ديد و بهدنبال آن به حفر زمزم فرمان داد. گويند زمزم پس از توليت فرزندان بزرگ اسماعيل و جُرهم، در دل زمين دفن شده بود تا اينكه عبدالمطّلب مأمور شد آن را حفر كند. عبدالمطّلب نزد قريش آمد و گفت: اى گروه قريش، من مأمورم زمزم را حفر كنم. آنها گفتند: از كجا چنين مأموريتى يافتهاى؟ گفت: نمىگويم. گفتند پس به خوابگاهت برگرد! اگر از طرف خداى بزرگ چنين مأموريت يافتهاى براى تو بيان مىگردد.
و اگر اين خواب شيطانى بود، ديگر تكرار نمىشود. عبدالمطّلب به خوابگاه خود برگشت و مجدّداً به او گفته شد: