95
«اِحفر زَمْزم اِنَّك اِن حَفرتها لَم تَنْدم هِي تراث مِن أبيك الأقدم، لا تنزف الدهر و لا تذم، تسقى الحجيج الأعظم، مثل نعام حافل لم يقسم ينذر فيها ناذر لمنعم فهي ميراث و عقد محكمة ليس كبعض ما قد يعلم و هي بين الغرث و الدم. . .» .
«زمزم را حفر كن، اگر آن را حفر كنى پشيمان نشوى. آن ميراث پدر پيشين توست. در طول دهر نخشگد و پايان نپذيرد. حج گزاران بسيارى را سيراب كند. مثل چهارپايان پرشيرى است كه آن را نذركننده براى نيازمندان نذر مىكند، آن ميراث و پيمان استوارى است. مانند برخى چيزها نيست كه شناخته شده و آن در ميان شكمبه و خون قرار دارد!» . 1عبدالمطّلب چون آن سخنان بشنيد، پرسيد اين چشمه كجاست؟ به او گفته شد، نزديك لانۀ مورچگان، آنجا كه فردا زاغى منقار خواهد زد!
فردا شد و عبدالمطّلب با فرزندش حارث آمدند و كسى ديگر از فرزندان او را همراهى نمىكرد. لانۀ مورچگان را نشان كردند و كلاغى را ديدند كه نوك بر زمين مىزند. اين نقطه جايى بود كه دو بت «اساف» و «نائله» كه قريش براى آنها قربانى مىكردند، در دو سوى آن قرار داشتند. درخصوص ايندو بت، داستانهايى آوردهاند. ابن اسحاق از عايشه نقل مىكند كه گفت: همواره مىشنيديم كه اساف و نائله مرد و زنى بودند كه در خانۀ كعبه عمل زشت مرتكب شدند و به كيفر اين عمل، بهصورت سنگ مسخشده درآمدند! 2عبدالمطّلب كلنگ برداشت كه آن نقطه را ميان دو بت حفر كند. قريش كه اين بديدند پيش آمده، گفتند: به خدا نمىگذاريم ميان بتهاى ما و در محل قربانگاهمان حفارى كنيد. عبدالمطّلب به فرزندش حارث گفت: اعتنا نكن و يا گفت: تو جلوى اينها را بگير تا من حفر كنم، به خدا آنچه را بدان مأمورم انجام خواهم داد. همينكه قريش ديدند عبدالمطّلب در كار خود مصمّم است، او را به حال خود گذاشتند. ديرى نگذشت كه دهانۀ چاهى پيدا شد. عبدالمطّلب تكبير گفت! قريش دانستند كه او راست مىگويد و به خواستۀ خود رسيده است.
آنگاه بپاخاستند و به عبدالمطّلب گفتند:
اين چاه از پدر ما اسماعيل است و ما را در آن حقى است، ما را در آن شريك