169است، چنانچه يكى از مصاديق شعائر، شتر قربانى و هَدْى حاج است در مكه، كه فرمود: وَالْبُدْنَ جَعَلْنٰاهٰا لكُم مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰه، 1پس به «مِن» تبعيضيّه، شرح داد كه يكى از شعائر الهيه «بَدَنه» ، يعنى شتر قربانى و هَدْى حاج به حجّ قِران است، و آن تكليف كسى است كه شانزده فرسخ از اطراف مكه و حرم به حجّ بيتاللّه بيايد، كه پس از عقد نيت احرام، با حربه، كوهان آن شتر را از جانب راست آن بشكافد و خونين نمايد، و اين را اشعار گويند. آنگاه نعلى را كه در آن نماز بجا آورده باشد به دو طرف گردن آن حيوان قلادهوار معلق و بياويزد. و اين را تقليد گويند. پس «لبيك» گويان به طرف كعبه و حرم روانه گردد.
پس چون دانستى كه اين يكى از شعائر الهيّه است، خواهى دانست كه غلط است تفسير «شعائر» به خصوص بَدَنه، يا به مناسك حجّ فقط؛ و اعظم شعائر بنابراين تفسير، اين بقاع متبركه و مشاهد و قبابِ حَمَلۀ وحى و رسالت است كه معرفات الىاللّه؛ حضور و زيارتشان موجب تذكّر مزور و اقرب طرق است به خداى تعالى.
پس تفسير مذكور در معنى «شعار» با «باء» تبعيضيه و جمع منتهىالجموع، نصّ است در اراده اين معنى، پس تفسير عامه، به خصوص قربانى، يا به مناسك حج، تفسير به رأى و بلادليل است.
اگر گويند: دليل بر ارادۀ خصوص، مستفاد از كلمه «جعلنا» است، يعنى بايد شعائر، منصوص و مجعول باشد در شعاريت. جواب گوييم: در جميع شعائر، تمسك به اطلاق لفظ كافى است.
و امّا اين آيه و خصوص بَدَنه، جهت مجعوليت او اين است كه چون شتر هَدْى، با قطع نظر از اين خصوصيت حج، با شعار و تقليد، شعاريت نداشت، لاجرم بعد از اين، لحاظ نسكيّت او از حج قارن، كلمه «جعلنا» معرّف و مبيّن شعائريت او است و در غير او محتاج به تعريف نيست. مثل حلّى و حلل و زينت حرم و مشاهد و معلقات آن، كه ظاهر در شعاريت است.
مگر نه وقتى كه عمر امر كرد به گرفتن حلى و حلل از كعبه به جهت صرف و انفاق آن در مجاهدين و عسكر اسلامى، اميرالمؤمنين عليه السلام به او او فرمود جايز نيست؛ زيرا كه رسول خدا اموال را قسمت كرد بر فقرا در حالى كه آن روز زر و زيور و حلّه كعبه موجود بود، و رسول خدا متعرض آن نشد، پس خلاف آن حضرت نبايد نمود. عمر گفت: «لولاك لأفتَضَحْنٰا» ، 2پس آنها را به حال خود گذارده ديگر