83مسلّح به ديدار كعب آمدند او وحشت نكند.
حرفها تمام شد، قرار را گذاشتند و ابونائله خدا حافظى كرد و پيش دوستانش آمد و آنچه بين او و كعب گذشته بود بازگو كرد.
فردا شب، خدمت پيامبر رسيدند، گزارش كار را دادند. پيامبر تا كنار «بقيع» 1آنها را همراهى كرد و سفارشهاى لازم را نمود و گفت: برويد به اميد خدا.
* * *
اصحاب به طرف قلعههاى يهود و محل سكونت كعب رهسپار شدند. آسمان صاف و شفاف بود. ماه با قرص كامل مىدرخشيد. هياهوى روز، فروكش كرده و مدينه به خواب رفته بود.
ياران پيامبر با عزمى راسخ و خوشحال از اين كه براى انجام چنين مسؤوليتى برگزيده شده بودند، مدينه را پشت سرگذاشته به ميان قلعهها و برجهاى يهود، در خارج شهر وارد شده بودند.
بوى خوش علف، همراه با نسيم مرطوب از لابلاى نخلها مىوزيد، به نزديك قلعه محل سكونتِ كعب رسيدند، ابونائله طبق قرار قبلى جلو رفت و كعب را صدا زد.
كعب، تا از جا برخاست، همسر جوانش دامن او را چسبيد كه كجا مىروى؟
كعب گفت: قرارى دارم.
همسرش گفت: كعب تو مردى جنگجو هستى، مردان جنگجو در چنين ساعاتى از شب، منزل خود را ترك نمىكنند.
كعب گفت: او برادرم ابونائله است، به خدا سوگند به قدرى مرا دوست دارد كه اگر بداند من خوابم هرگز مرا بيدار نمىكند.
زن در پاسخ او گفت: مرد! از اين صدا بوى خون مىآيد!
كعب، باشدت دست او را كنار زد و گفت:
اگر جوانمرد براى زد و خورد هم دعوت شود، مىرود.
همسرش گفت: از همين بالا با آنها صحبت كن. كعب اعتنايى نكرد.
زن در حالى كه به شدّت ترسيده بود، گفت: لاأقلّ دوسه نفر را خبر كن و با آنها برو. امّا كعب، از برج پايين آمد، و به ديدار آنها شتافت؛ آنها را به گرمى پذيرفت و باهم به گفتگو نشستند.
ساعتى به خواندن شعر گذشت، ابونائله به كعب پيشنهاد كرد:
اگر موافقى برويم به طرف «شَرْجُ العَجوز» 2، - درۀ پير زن - و بقيه شب را آنجا بگذرانيم.