84كعب با خوشحالى پذيرفت و به طرف دره روان شدند.
به نزديكى دره رسيده بودند، ابونائله انگشتان خود را به داخل موهاى پشت سركعب فروبرد و آن را بوييد و گفت: به به چه بوى خوشى!
كعب، اين عطرها را از كجا مىآورى؟
كعب گفت: بهترين عطرها نزد من است.
كعب، مردى بلند قامت، زيبا، و داراى موهاى مجعّد بود، او با ثروت زيادى كه داشت مىكوشيد هميشه لباسهاى فاخر و عطرهاى خوب داشته باشد.
به داخل درّه رسيده بودند، ابونائله ساعتى بعد دوباره موهاى كعب را نوازش كرد تا او خيال بدى نكند.
وبراى آخرين بار با دست راست از بيخ موهاى سر كعب گرفت و فرياد زد:
بكشيد دشمن خدا را!
همه با شمشيرهاى خود به او حمله كردند.
كعب سخت به ابونائله چسبيد، محمد بن مسلمه يادش آمد كارد تيزى همراه دارد.
كارد را كشيد و محكم زير شكم كعب فروبرد.
كعب نقش زمين شد و فريادى برآورد كه از صداى آن، همه برجهاى يهود اطراف چراغها را روشن كرده و به دنبال صدا دويدند.
محمد بن مسلمه و يارانش كه مطمئن شده بودند كعب كشته شده، محل را ترك كردند و با احتياط از آنجا دور شدند.
مسير برگشت آنها به مدينه از ميان محلههاى يهودى نشين مىگذشت، كه يكى را پس از ديگرى پشت سر گذاشتند. در بين راه، يكى از اصحاب به نام «حارث بن اوس» 1كه پايش زخمى شده بود، عقب مانده، قدرى نشستند تا او هم رسيد، اما بقدرى خون از بدنش رفته بود كه ديگر توان راه رفتن نداشت، خطاب به بقيه گفت:
دوستان! پيامبر را كه ديديد سلام مرا هم به او برسانيد.
آنها با شنيدن اين سخن، دلشان به رحم آمد، او را كول كردند و با خود بردند تا به مدينه رسيدند.
به كنار بقيع آمدند، همه با هم فرياد تكبير برآوردند.
پيامبر براى نماز شب بلند شده بود.
صداى تكبير آنها را شنيد، فهميد كه كعب را كشتهاند.