122عقيق كجا و صحرا كجا؟ گوهر كجا و سنگريزه كجا؟
بعلاوه، دامنههاى مرا جلوههاى تجلّى فرا گرفته و بركتها در دامنم جا گرفته، تو از كجا به اين مرتبه خواهى رسيد؟ !
«مكّه» با شنيدن اين سخن، برآشفت و در بيان افتخاراتش چنين گفت:
واى بر تو! بر من تيرى مىافكنى كه خودم فراهم ساختم و فخرى مىفروشى كه خودم مفتخرت ساختم. مىپندارى همچو منى؟ آيا از سخنم فضيلتم را نشناختى كه چنين بر من تاختى؟ مگر كشتى تو در موج دريايم غرق شده؟ آيا نمىترسى كه اگر نزديك شوى، در آتشِ «جمراتِ» من بسوزى و در حسرتِ «محسِّر» من بگدازى؟
اگر «عرفه» را ببينى، اندازۀ خويش بشناشى و خود را حقير يابى و اگر سخنِ «حُنين» به گوشت رسد، حَنين و نالۀ شترانت آرام گردد.
چه بسيار وارستگانى كه در آستانم به عمره و عبادتند، آفرين به طائفانِ درگاهم!
من از شراب ناب محبّت مىنوشم و با محبوب خويش، پيوسته هماغوشم.
هر كه با دلى پاك سراغم آيد، خوشحال و بىغم بازگردد.
به ستارگان فروزان و اسبهاى شتابانم سوگند، اگر ريزش اشك نهرهايت را نبندى و زمام خودستايى برنگيرى، از افتخاراتم لشكرى خواهم كشيد و به ميدان آورد كه ياراى ايستادنت نماند.
تا چند به داشتههاى خود مىنازى و با پيمانۀ خويش كيل مىكنى و با چنگ خود گور خويش مىكنى و با زبان سرخ، سر سبزت را به باد مىدهى و كُشتۀ شمشير خويش مىشوى؟ ! از قدرت و صولتم بهراس و از تير تيز و شمشير مرگريزم بگريز، كه گفتهاند: هيچ خردمند با تجربهاى به اعتماد پادزهر، زهر ننوشد و با دشمنى، در تيره ساختن رابطهها نكوشد! فضايل من چيزى است كه جملگى برآنند و همه مرا به بزرگى مىستايند.
«مدينه» سخنانش را كه شنيد، طبلها نواخت و پرچمها برافراشت و چون شير از بيشه و شمشير از غلاف برون جهيد و گفت:
آيا مرا حقير مىدارى و كم مىشمارى؟ من ريشۀ اين درخت و ستون اين بنايم و تكسوار اين دشت و ميدان.
شگفتا! سبك مىشمارى و پنهان مىشوى؟ آنكه فتنه بياغازد ظالمتر است و دفع بدى با بدى، احتياط آميزتر!