123شگفت از تو كه به دشت و صحرايت مىنازى، سر جايت بنشين كه در تيررس تيراندازانى، نه مرد اين ميدان!
ياد نسيم ناتوان من، بادهاى سَموم تو را بيمار و گرفتار مىكند و گسترۀ آفاقم تنگۀ «مأزمين» تو را به وسعت مىكشد. اگر تكدرختهاى تو نخلستانهاى انبوهم را ببيند، از اين ندارى در كام اندوه مىرود و در دام شعله مىسوزد. اگر جنگهاى من بر تو آشكار شود، از خروش شيرانش مىگريزى و اگر باغهاى بلندم بر تو هويدا گردد، شمشيرهاى فخرت به غلاف مىخزد.
با همۀ كوههايت، در وسعت زمينم در تنگنايى. چشم درههاى تنگت در زمين گستردهام بگردند و بر من بگذرند، من سر راهم و جگرهاى سوخته را با باغهاى سرسبزم و نسيمهاى روحبخشم خنك مىكنم.
اگر عروس كعبه را به مفاخره آورى، جلوۀ حرم رسول را مىآورم.
اگر زمزم و صفا را ياد كنى، پس بيا و آبهاى گوارايم را ببين. اگر تو را آب است، مرا ساقى است، اگر تو را محبّت ناب است، مرا محبوبِ باقى است. من سالار شهرهايم و ساكنم سرور بندگان است.
به شيران بيشهام و جگرهاى سوخته و شكوفههاى بوستانها و شاخ و برگ نخلها و نهرهاى جارىام سوگند، اگر دست از اين ادّعاها برندارى و جامۀ وقار نپوشى، از چشمۀ چشمهاى ناقدانم كسانى خواهم گسيل داشت تا بر مركبها نشينند و خيمههاى افتخارات تو برچينند.
امّا اينكه به سخن جمهور و قول مشهور استدلال كردى، پاسخت اين است كه در عيار گذارى، هرگز درهم همچون دينار نيست! گاهى هزار نفر چون يك نفرند و گاهى يك نفر برابر با هزار نفر! آنجا كه پيكر مطهرش را دربرگرفته، برترين جاست.
بالاتر از اين: آيا مگرنه اينكه طاعون و دجّال را، راه ورود بر من بسته است؟ تو در اين ميدان پيادهاى. ساكنان من همواره واردان و مهاجران را دوست مىدارند و از همسايگان و نيازمندان، چيزى دريغ نمىدارند.
اهل مواساتند و ايثار. پس پرده بر رخ فكن و اين همه از خود دم مزن!
پس چون سخن آن دو بدينجا رسيد و هر يك از ديگرى دردها و داغها ديد و چشيد، «مكّه» گفت:
بيا دست از اين جدال و قيل و قال برداريم و داورى را به فرزانهاى واگذاريم تا ما را از رنج اين گفتگو برهاند و هر كداممان