121ساعت نعمتى در پى نعمتى وارد مىشود؟ آيا در تو هم جاهايى است كه دعا در آن مستجاب است؟ آيا در تو هم حرم بركتخيز و ناودانِ رحمت ريز است؟ آيا تو هم دشتهايى چون «وادى ابراهيم» و ابطح و بطحا و غار «ثور» و غار «حرا» ست؟
نه به خدا، نه تو را ياراى مفاخره با من است و نه چون من در سپهر فضيلت رخشانى. به جايت نشين و حرمت بزرگان نگهدار، مرا كوچك مشمار و آرامتر گام بردار!
«مدينه» بپا خاست، با چشمى خونگرفته نگريست، آمادۀ مبارزه شد و جامۀ مفاخره از پيكر رقيب بركند و گفت:
براى چشم بينا، صبح دميده است، پس از «ديدن» ، چرا در پى «نشانه» ؟ و با اين همه نياز، چرا دنبال بهانه؟
اگر گويى كه من كم سِنّترم، گراميترين اعضاى انسان «چشم» است و شرافتِ چشم هم به مردمك آن. گاهى پشهاى، شيرى را خون مىاندازد و جرقّه، گرچه ناتوان است، امّا سوزان است.
امّا شرافتم افزون و ارزشم فراوان است. بر حذر باش! فرتوتى و پيرى تو كجا و جلوۀ جوانى من كجا؟ نديده و نشنيده، اعتراض مىكنى و ملامت دارى و از موعظهها پند نمىگيرى.
اگر تو «امّالقرا» يى، من آن آبادىام كه آباديها در دل دارم.
همه شهرها با شمشير فتح شد و من با قرآن.
آشكار كنندۀ دين بودم و گسترندۀ ايمان.
در حقيقت، من فاتح و مدافع تو بودم، قدرم را نشناختى و سپاسم نگفتى و بر من تاختى.
اگر مىنازى كه پيامبر در تو بيشتر زيست و در من كمتر، غافلى كه خداوند، روز قيامت را همچون هزار سال شمرده است.
برعكس، بهرۀ تو از حضور رسول بسى كمتر است. رسول در مرقدش زنده و در پناه خدا پاينده است. آنگاه كه ماه من از «ثنيّةالوداع» درخشيد، تو را ستارهاى هم نبود. آنگاه كه دندانهاى تپههاى مرزهايم تبسّم زد، مژگان تپّههاى تو گريست. آنگاه كه از آسمانِ «حرا» ى تو شيطانها سر راه وحى به گوش مىنشستند، فرشتگان آسمانِ من شهاب بارانشان مىكردند.
اگر به «وادى ابراهيم» بنازى، در هر وادىِ من قلب عاشقى مىتپد،
اگر در تو «غار حرا» ست، در من «اُحد» محبوب رسول است.