120«شگفتا! چه سخن بىمعنايى، چه آواز دهلى! چه شعور اندكى! دامنِ خودپسندى برگير و همان جامۀ كهن بپوش. هيهات! ستاره كجا و ماه كجا؟ قطره كجا و دريا كجا؟ باش تا صبح دولتم بدمد!
اگر در تو مقام ابراهيم خليل است، در من جايگاه رسول جليل است. اگر كعبۀ تو زيباست، من سر تا قدمم زيباست. اگر افتخار تو به كعبهاى است كه مقابل بيتالمعمور است، هر خانۀ من، از نور حبيب خدا آباد و معمور است. اگر تو «صفا» دارى، من «مصطفى» دارم. اگر تو «تنعيم» دارى، من روضۀ فردوسگون دارم. اگر تو را چشمۀ زمزم و چشم سياه (حجرالاسود) است، مرا هم قبةالخضراء است، اگر تو از چشم سياه مىنگرى، من از گنبد سبز مىنگرم. اگر كعبۀ تو، چشم هستى است، در من مردمك چشم وجود، آن رسول احمد محمود است.
اگر پيرامون تو صف فرشتگان است، در من از صف ملائكه هزاران است.
نشنيدهاى كه هر پگاه و شامگاه، پس از هر نماز صبح و عصر، هفتاد هزار فرشته بر ضريح شريف فرود مىآيند؟
گرچه زادگاه رسول خدا در توست،
ولى. . . تو او را زادى، من تربيتش كردم،
تو بيرون كردى، من پناهش دادم،
تو خوار كردى، من يارش شدم،
تو عاقّ گشتى، من نيكى كردم. دلم جايش و دامنم آستانش شد و براى او همچون مادرى مهربان شدم. زور مگو و فخر مفروش و خويش را به پرتگاه ميفكن!
گوش «مكّه» كه اين سخن شنيد، ايستاد و نشست، غرّيد و خروشيد، نقاب از چهره كنار زد و رازهاى پنهان برملا ساخت و گفت:
شگفتا! چگونه خرگوشان بر شيران بيشه گستاخ مىشوند و گُنگان در پيش بزرگان لب به سخن مىگشايند!
واى بر تو! تو را به خدا دست از سخن بدار و از خواب برخيز، نابود كسى است كه حدّ و قدر خويش نشناسد.
مگر نه اين كه من «امّالقرىٰ» يم؟
مگر نه اين كه رسول - ص -، پنجاه و سه سال در من زيست و در تو ده سال ماند؟
مگر من نخستين «خانۀ مردم» نيستم؟ آيا خليل خدا و ذبيح رحمان، مرا بنيان ننهادند و نيفراشتند؟
آيا بر تو هم چون من، شبانهروز يكصد و بيست رحمت فرود مىآيد؟ و هر