85است، هر جا فرود آيد من همانجا منزل خواهم گزيد.
و بدينسان انبوه جمعيت، همراه با پيامبر و يارانش به مركز شهر نزديك مىشدند.
همه در انتظار بودند تا ببينند ناقۀ پيامبر كجا زانو خم خواهد كرد. و اين افتخار نصيب چه كسى خواهد شد كه ميزبان عزيزترين مخلوق خدا باشد.
ناقه به زمينى هموار رسيد كه از آنِ دو طفل يتيم بود و مردم در آنجا خرماهاى خود را خشك مىكردند. 1نفس در سينهها حبس شده بود.
همه منتظر بودند ببينند ناقه كجا را انتخاب مىكند.
بزرگان و اشراف مدينه حضور داشتند، آنها خود را آماده كرده بودند تا افتخار ميزبانى پيامبر نصيبشان شود. شتر قدرى سر خود را چرخاند، به اطراف نگاهى كرد و آهسته به خانۀ محقرى كه در نزديكى اين زمين هموار بود نزديك شد. و سرانجام در كمال ناباورى جلوى درب خانۀ فقيرترين 2مرد مدينه يعنى «ابوايوب انصارى» زانو بر زمين زد. 3«ابوايوب» با همسرش تنها زندگى مىكرد. ابوايوب بىصبرانه بار پيامبر را به داخل خانه بُرد. 4پيامبر در حالى كه با گرمى از مردم مدينه تشكر مىكرد، وارد خانۀ محقر ابوايوب شد.
و بدينسان يكباره پيشفرضها و محاسبات همه، درهم فرو ريخت.
ثروتمندان فهميدند كه پيامبر ما به مال دنيا اعتنايى ندارد. و فقرا هم دريافتند كه عزيزترين خلق خدا در كنار آنهاست و چه ثروتى بالاتر از اين.
مدت يك ماه پيامبر در خانۀ ابوايوب سكونت داشت 5و از همانجا با خريدن آن زمين هموار، از دو طفل يتيم، نخستين مسجد و بزرگترين كانون توحيد را با يارى مسلمانان بنا نمود. 6خانۀ ابوايوب شامل يك اتاق تحتانى بود و غرفهاى بر بالاى آن، پيامبر اتاق پايين را براى سكونت برگزيد.
ابوايوب مىگويد: به پيامبر عرض كردم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فداى شما، زشت است كه ما بالاى سر شما باشيم، شما به غرفۀ بالا تشريف ببريد.
پيامبر در پاسخ فرمود: پايين براى من راحتتر است چون مردم مراجعه مىكنند.
ابوايوب مىگويد: روزى ظرف آب ما ريخت و من و همسرم از ترس اين كه مبادا