164و بيچاره هستند. فراموشم نمىشود كه مرغى ذبح كرديم و به اصلاح آن مشغول بوديم كه چند پسر و دختر فقير دورمان جمع شده بودند. هرچه از فضولات و اجزاى غير مأكول آن انداختيم، آنها به سرعت برداشته مىخوردند.
23 ذيقعده؛ از «مراد» حركت كرده شب در «خفّ» مانده علىالصباح حركت كرديم. در بين راه، وسط بيابان چند طفل كوچك بلكه زنهاى بزرگ و مردها نيز هريك كاسهاى در دست دارند، جلوى ماشين آب مىخواهند. از مشاهدۀ آنها كه التماس مىكنند و مىگويند:
حجّى ماء، حجّى ماء؛ رقّتى بر من دست داد، ولى هرچه به شوفر التماس كرديم كه ماشين را نگاهدار به اينها آب بدهيم، نگاه نداشت. مىگفت: اينها بدوى هستند حرام است به اينها چيز دادن (ظاهراً مرادش اين بود كه اينها وحشى هستند و پاىبند به دين نيستند) اما طولى نكشيد هوا منقلب شد و باران آمد. نگارنده خوشحال شده گفتم: الحمدللّٰه اين بيچارهها به آب رسيدند! بالجمله شب را در «عفيف» مانديم.
26 ذيقعده؛ از «عفيف» حركت كرده و ظهر را در «دفينه» و شب را در «موا» يا «اُمه» مانديم. اينجا سنگستان و جنگل است. چند چاه دارد؛ بعضى آب تالب آن و بعضى پايينتر، آبش شيرين و گوارا است، مگر آن كه رنگ چاى را غليظ مىكند چنانكه هرچند چاى كم در قورى بريزند معذلك پررنگ مىشود.
27 ذيقعده؛ از «مُوا» يا «اُمه» حركت كرده و شب را در «عُشيره» مانديم. كوهستان است. اشجار زياد دارد. اينجا شيعيان مُحرم مىشوند.
28 ذيقعده؛ در عُشيره با اين كه بادهاى خنك مىآمد، محرم شده لبيك گفتيم و سوار ماشين شديم. همه كفن پوشيده و لبيكگويان راهى شديم. حال غريبى به همه دست داد. از گريه نمىتوانستيم خوددارى كنيم. ظهر را در سيل كه ميقاتِ عامّه (اهل سنت) است و محل بازرسى مسافران و آبلهكوبى است، توقف نموده، بعد از ظهر حركت كرديم. از ميان دو سلسله كوه كه رنگ سنگهايش سياه بود و درختهاى جنگلى زياد داشت، حركت كرديم به مزرعۀ سبز و خرّمى برخورديم. تا نزديكى مكه؛ اينجا را «شرايع» مىگويند. دروازۀ مكه است. محل بازرسى نيز هست. آب زبيده هم كه براى مكه مىرود از همين جا عبور مىكند. آب صاف گرمى است. در آن آب، غسل كرده سوار شديم. از موقع احرام تاكنون لبيك قطع نشده و نبايد قطع شود تا نمايان شود خانههاى مكه. و بالجمله غروب بيست و هشتم ذيقعدةالحرام وارد