119اقصاى عالم امر كند تا اينجا آيند. هاجر خوشوقت شد و از آن آب خورد و آب هر روز زياد مىشد. بند از پيش او برداشت؛ آب بر روى زمين روان شد؛ گياه سبز شد و درختان تازه گشتند. اتفاقاً از قبيله جرهم با تجار شام به يمن مىرفتند. در حوالى آنجا به منزلى كه ايشان را بود، فرود آمدند، از دور نگاه كردند، مرغان را ديدند كه حلقه زده پرواز مىكنند. گفتند كه البته آنجا آب باشد و روى به آن جانب نهادند، به وادى مكه رسيدند. دو مرد را بر إثْر مرغان فرستادند. ايشان مىرفتند تا به مكه رسيدند. ديدند زنى و كودكى و آب روان و مرغزارى خوش؛ از ايشان پرسيدند: شما چه كسانيد، آدميد يا پرى؟ جواب دادند: كه آدمى. گفتند: اينجا آب از كجا پيدا شد كه هرگز نبود و سيصد - چهارصد گز 1بايست كَنْد تا به آب شور رسيدى؛ هاجر قصّۀ خود تمام بيان كرد. گفتند: ما را نيز از اين آب مىدهى؟ گفت: بخوريد. خوردند، آبى در غايت شيرينى؛ گفتند: ملكيّت از كيست؟ هاجر گفت: مرا و فرزند مرا، كه اللّٰه تعالى به جهت ما پيدا كرده؛ بر كوه رفتند، ديدند زمينى بسيار و درختان سبز؛ گفتند: ديگرى را با شما در اين آب شركتى هست؟ گفتند كه حاشا كه ديگرى با ما شريك باشد. آن هر دو بازگشتند، قوم خود را خبر كردند. آن گروه صاحبان شتر و گاو و گوسفند بودند. از شنيدن اين خبر بسيار شاد شدند.
برخاستند روى به آن جانب نهادند و در نواحى مكه فرود آمدند و كس فرستادند پيش هاجر، گفتند: تو اينجا انيسى و جليسى ندارى، ما را از اين آب و گياه بهره ده تا در جوار تو باشيم و خدمت تو و فرزند تو را به واجبى بجا آريم. هاجر قبول كرد؛ فرود آمدند و به ايشان مأنوس شدند و نعمت بار يافتند و به راحت افتادند تا آن كه اسماعيل بزرگتر شد. 2او را شكار آموختند و مردمان ديگر از اطراف و جوانب، چون اطلاع يافتند، رو به مكه نهادند. چون مدتى بر اين بگذشت و هاجر فوت شد، اسماعيل از قبيلۀ جرهميان زنى خواست و ابراهيم - عليهالسلام - از شام، از ساره دستورى خواست تا اسماعيل را ببيند. گفت: برو به شرط آن كه از پشت مركب فرود نيايى و ندانست كه هاجر فوت شده. چون ابراهيم - عليه السلام - به آنجا رسيد جايى ديد آباد و قبيلهاى بزرگ آنجا فرود آمده؛ احوال اسماعيل را پرسيد؛ گفتند: به شكار رفته و زن اسماعيل از خيمه بيرون آمد و گفت: كه را مىخواهى؟ گفت: اسماعيل را؛ گفت: حاضر نيست؛ گفت: هيچ طعامى و شرابى دارى؟ گفت: نه؛ گفت: وقتى كه اسماعيل بيايد بگوى پيرى به اين نشان اينجا آمد، تو را سلام رسانيد و گفت كه آستانۀ در را بگردان كه موافق نيست. و چون