120اسماعيل آمد، بوى ابراهيم را شنيد. گفت: اى زن! هيچ مرد بيگانه به اينجا آمده بود؟ گفت:
بلى؛ مرد پيرى به اين نشان؛ گفت: سلام مرا به اسماعيل برسان و بگو كه آستانۀ در را بگردان كه موافق نيست. گفت: از تو طعامى و شرابى خواست؟ گفت: بلى، من ندادم. گفت: برخيز كه من تو را طلاق دادم. پس اسماعيل زن ديگر بخواست. ديگر باره ابراهيم از ساره اجازت طلبيد. گفت: برو به همان شرط. بيامد اتفاقاً باز اسماعيل حاضر نبود. چون به در خيمه رسيد آن زن از خيمه بيرون دويد و گفت: فرود آى كه اسماعيل به شكار رفته همين ساعت خواهد رسيد و اندك بياسا. گفت: فرود نمىآيم ليكن هيچ طعام و شرابى دارى؟ گفت: بلى، رفت گوشت و شير آورد. ابراهيم بر پشت مركب از آن بخورد و دعا كرد ايشان را بر بركت، در خبر آمده كه اگر زن نان و خرما آوردى به بركت دعاى ابراهيم - عليه السلام - در هيچ جاى روى زمين، بيش از مكه گندم و خرما نبودى؛ زن گفت: اى پير! از مركب فرود آى تا سرت بشويم كه گرد آلود شده است. گفت: فرود نيايم ليكن سنگى بيار تا پاى بر آنجا نهم و يك پاى در ركاب دارم، سنگى بزرگ آوردم و در زير پاى ابراهيم نهادم و حضرت يك پاى بر آن نهاد و يك جانبِ سرش را شست. اثر پاى در آن سنگ بماند و پاى ديگر را نيز بر آن نهاد و جانب ديگر سرش را نيز شست، اثر پايش در آن بماند. آنگاه به مركب درست نشست و گفت: چون شوهرت بيايد از من سلام برسان و بگو آن پير مىگويد: آستانۀ در بسيار خوب است و موافق است و آن را مگردان و رفت و چون اسماعيل آمد، پدر را نديد و بوى او را شنيد، گفت: اينجا كسِ بيگانه آمده بود؟ گفت: پيرى به اين صفت: نيكو روى و خوشخوى و بسيار ستوده.
اسماعيل گفت: با او چه كردى؟ گفت: مهماندارى كردم و سرش شستم و بسيار كردم كه فرود آيد، نيامد. اسماعيل گفت: پير چه گفت؟ زنش گفت: كه بر تو سلام رسانيد [ و ] گفت آستانۀ در نگهدار كه مستقيم و موافق است. گفت: مىدانى كه او كيست؟ گفت: نه؛ گفت: او پدر من است؛ ابراهيم خليل اللّٰه. 1و در روايتى آمده كه چون خليل الرحمن بناى خانه را بلند كرد دست به آره (كذا) نمىرسيد؛ سنگ و گِل برمىداشت و بر بالاى سنگ ايستاده مىشد و آن سنگ به قدرت حق تعالى تا جايى كه مىخواست بلند مىشد و سنگ و گل را بر بالاى ديوار مىنهاد تا بلندتر شود و چون ارادۀ فرود آمدن مىكرد، آن سنگ پست مىشد، به همين دستور تا خانه تمام شد و