118حواله كرد. ساعتى كه برآمد، آب كه در خيگ بود خوردند، ديگر آب نماند، تشنه و گرسنه شد.
از گرسنگى و تشنگى شيرش برطرف شد. ضعف بر اسماعيل مستولى شد، بيفتاد و پاى بر زمين مىزد و مىماليد. هاجر درماند، برخاست و بر كوه صفا شد به اميد آن كه كسى را ببيند يا آوازى شنود؛ كسى را نديد، بازگشت و به نزديك اسماعيل آمد. او را ضعيف و ناتوان ديد. گمان برد كه خواهد مرد؛ گفت: بروم تا جان كندن او را نبينم؛ بر مروه شد. آنجا نيز كسى را نديد.
چون نزديك اسماعيل آمد او را زنده ديد همچنان مىآمد و مىرفت به اميد آن كه چاره يا چارهگرى را ببيند، هيچ كس را نيافت، عاجز شد. چون مرتبۀ هفتم بر مروه آمد نگاه كرد به اسماعيل، سفيدى آب ديد.
محمد بن اسحاق مىگويد: چون به صفا آمد از جانب مروه آوازى شنيد؛ آنجا دويد، كسى را نديد و چون متوجه شد از جانب صفا همان آواز [ را ] به طرف صفا دويد. آنجا نيز كسى را نديد. تا هفت مرتبه، آمد و شد مىنمود. تا آن كه هاجر مدهوش شد و در آن مدهوشى گفت: اى صاحب آواز! كيستى كه تو را نمىبينم و آوازت مىشنوم، تو را به خداى قسم است كه اگر نزديك تو گشايشى براى ما باشد، به فرياد رس كه هلاك شديم. حضرت عزّت، دويدن او را ركنى كرد از اركان حج؛ آواز به همان نحو بود و هاجر بر إثْر آن مىرفت تا به نزديك درخت رسيد. [ آواز و ] صداى آب شنيد كه مىرود. تعجب كرد و چون به نزديك اسماعيل آمد، آب ديد.
وَهَب بن مُنَبِّه روايت كرده كه چون مرتبۀ هفتم مأيوس شد جبرئيل - عليهالسلام - آمد و پاشنۀ پاى اسماعيل را بر زمين ماليد، چشمۀ آب پيدا شد. هر ساعت زياد مىشد تا آنكه بر روى زمين روان گرديد. هاجر از مروه آب را ديد كه از زير پاى اسماعيل برمىآيد. پاره [ و مقدارى ] ريگ در حوالى آن جمع كرد و كوى 1كَنْد تا آب در آن ايستد؛ آنگه خيگ را پر آب كرد.
رسول - ص - فرمود: رحمت كناد خداى تعالى بر مادر من هاجر كه اگر منع آب نمىكرد، به همۀ باديه جارى مىشد. هاجر را دل نمىشد كه از آن آب بخورد. هاتفى آواز داد كه بخور و مترس كه خداى تعالى اين آب را براى تو پيدا كرده است و اين مَشْرب حُجّاج خانۀ او خواهد بود و بر دست اسماعيل، اساس اين خانه خواهد شد تا عمارت كند و خلايق را از