199استراحتى كرديم. سپس به طرف منا راه افتاديم. همۀ واجبات و مستحبات مناسك حج را كه انجام داديم، با حالتى سپاسگزارانه به درگاه الهى كه اين توفيق را داده بود، به مكّه بازگشتيم. امّا زيارت مدينه ممكن نشد، راه ناامن بود. حتى بعضى تا نزديكى مدينه رفته، قبۀ حرم را هم ديده بودند و پولهاى زيادى هم در راه خرج كرده بودند تا به آنجا رسيده بودند، ولى نتوانستند وارد شهر شوند و دوباره به مكّه برگشتند.
شب بازگشتمان از منا، يكى از همراهان بخاطر غذايى كه خورده بود، تب كرد. خود را آماده كرديم كه بخاطر او از حجاج ديگر عقب بمانيم، چون فكر مىكرديم مدّت بهبودش طول خواهد كشيد. همراهمان جعبۀ دارو داشتيم. به او دوا داديم، زود خوب شد و با ساير حجاج به راه افتاديم. مطوِّف ما كه نمىتوانست به اندازۀ نيازمان شتر كرايه كند، بعضى را به كمكش فرستاديم و به اندازۀ نياز، شتر كرايه شد و پيش از مغرب، از مكه بسوى جدّه راه افتاديم. بالأخره از پاسگاه بازرسى گذشتيم و فردايش به «بحره» رسيديم، تا عصر آنجا مانديم. از ترس تشنگى غذايى نخوردم، تنها چاى مىخوردم. آب آنجا تلخ و گرمايش بسيار بود. كمى از آب شيرين مكّه را همراه داشتيم كه با آن رفع تشنگى مىكرديم. امّا همراهانمان برنج و گوشت خوردند. طبّاخهاى آنجا كه غذا عرضه مىكردند به زبان حجاج جاوهاى كه زياد بودند، دعوت به طعامهاى خود مىكردند. حجازىها به مقدار نياز، از هر زبانى كه اهل آن بر آنجاها مىگذرند، اندكى آشنايى دارند.
عصر، آمادۀ حركت شديم. عرب باديهنشينى را ديديم كه نابينا بود و فرزند خردسالش جلودار و عصاكش او بود. مشك آبى بر دوش داشت و داد مىزد: آب شيرين! كسى باور نمىكرد، چون در بحره، آب شيرين نبود. آبى از او خريديم، شايد براى وضو احتياج پيدا مىكرديم. ظرفهايمان را پر كرديم.
در راه تشنگى كه به ما روى آورد، خواستيم با بىميلى از آن بخوريم، با