131سينهاش حبس شده بود و به سختى سخن مىگفت، با چشمان پر از اشك او را سوگند داد كه:
حنظله! . . . صبر كن، و فوراً بيرون دويد و چهار نفر از پيرمردانى را كه بخاطر فرسودگى و مرض از شركت در جنگ معذور بودند، با خود به داخل خانه آورد. 1
حنظله با ديدن آنها، جا خورد و پرسيد:
جميله! چه مىكنى؟ ، با اينها چكار دارى؟ !
جميله گفت: خواستم آنها شاهد باشند كه تو همسر من هستى كه اگر طفلى بدنيا آمد. . .
حنظله همه چيز را فهميد، از شرم سرش را پايين انداخت؛ آنها، در حالىكه بىاختيار قطرههاى اشك بر گونههايشان مىغلتيد با نگاه يكديگر را وداع كردند.
حنظله با شتاب مىرفت اما جميله براى مدتى چون ميخِ به زمين چسبيده، قدرت حركت نداشت و با نگاهش او را بدرقه مىكرد.
وقتى حنظله از ديدهها پنهان شد جميله با دست اشكهاى صورتش را پاك كرد و متوجه اطرافيان شد.
از او پرسيدند: اين چكارى بود كه تو كردى؟
او گفت:
ديشب در خواب ديدم: آسمان شكافته شد و حنظله وارد آن شد.
سپس آن شكاف بهم آمد. با خود گفتم حتماً اين نشانه شهادت اوست؛ پس بهتر است شاهد بگيرم تا خداى نكرده بعداً اختلافى پيش نيايد. 2
غم تنهايى و جدايى براى جميله بسيار سنگين بود و لحظهاى از ياد همسرش غافل نمىشد.
* * *