130فروكش كرد و شهر غرق در بهت و سكوت شد، تنها خانهاى كه رفت و آمد بيشترى داشت و شلوغ بود، خانۀ حنظله بود.
حنظله جسمش در ميان جمع، اما روحش در كنار پيامبر و يارانش بود. با تمام شدن جشن، خانوادههاى عروس و داماد آنها را تنها گذاشتند.
اين زوج جوان و با ايمان، رؤياى شيرين زندگى مشترك خود را آغاز نمودند.
سحرگاهان نواى ملكوتى مؤذن نداى تكبير سر داد.
حنظله و همسرش به نماز ايستادند.
خدا مىداند حنظله چه حالى داشت.
تا نمازش تمام شد، برخاست كه از همسرش خداحافظى كند و عازم ميدان نبرد شود. 1
اما جميله دامنش را چسبيد كه: كجا؟ لااقل بگذار صبح شود!
حنظله در پاسخ به خواستۀ مشروع همسر جوانش تسليم شد. و دوباره در بستر آرميد.
ساعاتى گذشت. ناگهان صداى فرياد كسى كه باقيماندههاى در شهر را براى حضور در جبهه فرامىخواند، سكوت را درهم شكست و حنظله را هم متوجه خود كرد. 2
حنظله بلند شد كه خود را آماده كند؛ همسرش هم آب آورد تا او غسل كند.
هنوز يك طرف بدنش را بيشتر نشسته بود كه دوباره فريادِ درخواست كمك، شيرازۀ افكارش را پاره كرد. صبرش لبريز شد و عنان طاقت از دست بداد.
غسل را نيمه تمام گذاشت و با عجله لباس پوشيد و بسوى در شتافت. جميله بىصبرانه پيراهنش را چسبيد و در حالىكه نفس در