132حنظله به ميدان جنگ رسيده بود.
پيامبر مشغول تنظيم صفوف لشكر اسلام بود. 1
ابوسفيان، سردسته كفار رجز مىخواند و مبارز مىطلبيد.
حنظله كه براى ديدن چنين صحنهاى لحظهشمارى مىكرد، بىصبرانه بر او حمله بُرد و با شمير اسبش را زخمى كرد. اسب رم كرد، ابوسفيان نقش زمين شد و فرياد برآورد: اى گروه قريش من ابوسفيانم، مرا دريابيد.
حنظله بار ديگر يورش برد تا كارش را يكسره كند. 2
با شنيدن صداى ابوسفيان يارانش به سوى او شتافتند. يكى از كفار نيزۀ خو را در بدن حنظله نشاند.
حنظله با همين حال به سوى آن كافر شتافت و او را به درك واصل كرد. ابوسفيان از اين فرصت استفاده كرد و در ميان سياهى لشكر، خود را پنهان نمود.
خونريزى زياد، رمق از جان حنظله كشيد، او نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
هنگامى كه حنظله شهيد شد، پيامبر به اصحاب فرمود:
من ملائكه را ديدم كه بين زمين و آسمان با آبى زلال در ظرفهاى نقره او را غسل مىدهند. 3
يكى از ياران پيامبر گفت:
لحظه شهادت حنظله، من به جنازهاش نزديك شدم، ديدم قطراب آب از موهاى سر و صورتش مىچكد. 4اما هر چه در آن اطراف نگاه كردم نشانى از آب نيافتم. اين قصه را براى پيامبر بازگو كردم.
پيامبر كسى را فرستاد سراغ همسرش و از او راجع به حنظله سؤال كرد.