92نشدهاند، موهون ساختند و مسلّم داشتند كه اگر كسى بر خلاف شرع، قدمى بردارد گناهكار و سزاوار كيفر است، زمامدار باشد يا رعيت.
اما گنجاندن عقل در ادلۀ اجتهاد، اين اثر را داشت كه بگويند آنچه را عقل اجتماعى براى بهبود و پيشرفت اجتماع مسلمانان بپسندد، در صورتى كه با ظاهر آيات و سنت پيغمبر مخالفت صريح نداشته باشد لازم الاجرا است. بنابراين بر خلاف مكتب جهميه و اشعريه كه هرگونه قدرت را از مكلف سلب مىكرد و نيز ضمانت اجرايى براى اطاعت و يا نافرمانى بنده قائل نبود و بر خلاف مرجئه كه بازخواست از كارهاى زشت را به خدا واگذار مىكردند و مرتكب آن را مستحق ملامت نمىشمردند، كلام شيعى چه در اصول و چه در فروع، حكومت عقل را به رسميت شناخت. و اجتماع اسلامى را بر رفتار حاكمان و صاحبان قدرت نظارت داد. اكنون كه اين مقدمات طرح گرديد ممكن است با دو پرسش روبرو شويم:
يكى اينكه آيا جهانِ اسلامِ غيرشيعى، با اين چهرۀ تشيع آشنا است يا نه؟ اگر آشنا است چرا گاه بيگاه در پارهاى از كتابها و نشريههاى آنان در بارۀ تشيّع داورى نادرست مىشود؟ تا آنجا كه كسانى اين مذهب را مخلوطى از يهودىگرى زرتشتىگرى و باطنىگرى مىپندارند. و اگر آگاه نيست سبب آن چيست؟
پرسش دوم اينكه تشيع كه در آغاز از يك سو نهضتى بر ضد بيدادگران بود و از سوى ديگر انديشهشناسى اين چنين پيشرفته داشت، چرا در قرنهاى اخير تغيير جهت داد و سير تكاملى آن متوقف شد و نهضت شيعى كه همچون سلاحى برنده براى مبارزه با ستمكاران به كار مىافتاد، در طول قرنها از تاريخ، پناهگاهى براى حكومتهاى ستمكار گرديد.
براى پاسخ به اين دو پرسش با حقيقت تلخى روبرو خواهيم شد - اما حقيقت را آنچنانكه هست بايد گفت و نبايد نهفت. از دير باز آنچه به نام تشيّع در ذهن بعضى از مسلمانان غير شيعى و حتى بعضى از شيعيان جا گرفته است با چهرهاى كه از تشيع در عصر ائمه و بعد از غيبت كبرى تا نيمۀ اول قرن پنجم ترسيم كرديم كاملاً مغايرت دارد.
اما در بارۀ تصوّرى كه جهان غير تشيّع، خاصّه مسلمانان شمال آفريقا و خاورميانۀ عربى، از اين مذهب دارند، بطور خلاصه بايد گفت، سبب آن