145در كالسكه اين مطالب را به شاه مىگويد و پاسخ شاه اين است: «من كمال ميل دارم، ولى شماها و بعضى ملاها نمىگذاريد اين است، بسوزيد و بسازيد.»
پس از آن، به وين رفته و مورد استقبال امپراتور اتريش قرار گرفتند و در مجالس ضيافت وى و نيز تئاتر و اپرا شركت كردند. پس از آن عازم بوداپست شده و از قشنگى و خوش اندامى مردمان آن و وين تمجيد مىكند. اكنون در مسير بازگشت از وين، عازم بلغارستان شده و در ميان مشايعت پنج هزار ايرانى وارد عثمانى مىشوند. شاه با پادشاه عثمانى ديدار كرده، تبادل نشانهاى سلطنتى كرده و در ميهمانىها شركت مىكنند. وى خود به خان والده مركز ايرانىها «محل تجارت و اقامت ايرانىها است و آنجا ايرانىها آيين بسته و چراغان كرده بودند» مىرود. در يكى از اين ميهمانىها ست كه «در سر ميز تماماً دو پادشاه با هم مشغول صحبت بودند، و محتاج مترجم نبودند كه با تركى حرف مىزدند» .
ادامه سفر بازگشت به بلغارستان و شهر صوفيه و از آنجا صربستان و بوداپست و ديدار از مناظر ديدنى و برخى كارخانجات بود؛ «روزى به فابريك آهن سازى رفتيم. نمىخواهم طول دهم، همينقدر كه در يك طرف، آهن آب مىشد، از طرفى تفنگ و اسباب راهآهن و پُلسازى پشت سر هم بيرون مىآمد، از هزار چرخ رد مىشد. هر چرخى يك نفر مواظب دارد. هزار و پانصد عمله در اينجا كار مىكنند. روزى سيصد تفنگ ساخته مىشود.»
مقصد بعدى روسيه است كه پيش از آن، از سنپترزبورگ ديدن كرده بودند و اين بار قصد دارند از اين مسير وارد ايران شوند. براى اين كار عازم دربند يا همان باب الابواب قديم شدند و نويسنده كه خواب است مىگويد: «چشم گشوده در جلو پنجره، مسلمانان ديدم. اگرچه در نظر اوّل خيلى وجد و سرور آورد، امّا بعد كه ملتفت شدم اينجا دربند است، و مسلمانان را در لباس فقر و مذلّت ديدم، به اندازهاى متأسّف و متأثر شدم كه از شدّت غصه و غم هر چه كردم ميل ننمودم كه از رختخواب پا شده برادران دينى خود را كه هفتاد سال قبل آنها هم مثل ما عزيز و متموّل و صاحب شئونات بودند، با اين حال ببينم» .
در اينجا ديدارى با عبدالرحيم طالبوف دارد كه از وى ستايش كرده در بارهاش گويد: «حاجى ملاعبدالرحيم طالبوف كه صاحب كمالات و چند تصانيف دارد و آدم بسيار عالم و