165نيازمند به غير است و اين حكمى بديهى است.
چنانكه خواجه نصير مينويسد: 1«و الحكم بحاجة الممكن ضروريّ» . 2
3. وجوب غيرى: هر موجود ممكنى واجب به وجوب غيرى است. چون ممكن در حدّ ذاتّش، اقتضاى وجود ندارد. حال كه موجود است، پس علّت تامّۀ آن، وجودش را واجب ساخته است. چون بر اساس قواعد عقلى «الشئ ما لم يَجِب لم يوجد» ؛ «يعنى هر ماهيت ممكن در حد ذاتش اقتضاى وجود يا عدم را ندارد. پس تا علت وجودى آن را ضرورى نسازد موجود نميشود.» اين وجوبى كه از ناحيۀ علت بر ممكن فرود ميآيد و وجودش را ضرورى ميكند وجوب غيرى ناميده ميشود.
وجوب غيرى با امكان ذاتى جمع ميشود و چنانكه خواجه نصير مينويسد: «و لا منافاة بين الامكان و الغيري» 3از اين اصل، بطلان اولويت غيرى نيز ثابت ميگردد؛ چنانكه خواجه مينويسد: «و لا تكفي الخارجية» . 4
4. تركيب: يكى از خواص ممكنات اين است كه مركب از ماهيت و وجودند و اين قاعدهاى عقلى است كه «كل ممكن زوج تركيبي لَهُ ماهيةٌ و وجودٌ» . چنانكه استاد جعفر سبحانى مينويسد:
«قسم ديگرى از تركيب عقلى كه دقيقتر از تركيب شىء از جنس و فصل است، مركب بودن هر ممكنى از وجود و ماهيت است؛ چنان كه اين قول مشهور است كه: كل ممكن زوج تركيبى له ماهيۀ و وجود» . 5
تركيب ديگرى كه به اعتبار ماهيت براى ممكن متصور است، تركيبى از جنس و فصل است. هر ماهيت ممكنى، اگر چه در خارج بسيط باشد اما قابل تحليل عقلى به جنس وفصل است؛ چنانكه دربارۀ جواهر بسيط و اعراض گفته شد؛ به عنوان مثال سياهى و سفيدى دو رنگ متضاد در خارج هستند. رنگ بودن جنس آنهاست و قابض النور البصر و مفرق النور. 6البصر، فصل هر كدام است.
5. امتناع ترجح بلا مرجح: مفاد اين قاعده بيان اين نكته است كه ماهيت ممكن كه در حد ذاتش نسبت به وجود و عدم نسبت تساوى دارد، بدون هيچ علّت خارجى وجود بخش، موجود گردد و اين محال است و محال بودن آن از بديهيات عقلى است.
چنانكه لاهيجى مينويسد:
«وجود و عدم هر دو نظر به ذات ممكن مساوى باشند و چون مساوى باشند رجحان احدهما محتاج باشد به مرجحى، چه ترجح بلامرجح بالضرورة و الاتفاق محال باشد.» 7
6. بطلان اولويت ذاتى: اولويت ذاتى ممكن، همانگونه كه اشاره شد محال است؛ چنانكه خواجه مينويسد: «و لا تتصوّر الأولويّة لأحد الطرفين بالنظر إلى ذاته» ؛ 8يعنى قبل از آنكه ماهيت ممكن