156«أن مسمى الجسم في اصطلاح المتفلسفة والمتكلمين أعم من مسماه في لغة العرب وعرف أهل العرف فإن الفلاسفة يطلقون الجسم على قابل الأبعاد الثلاثة خفيفاً كان أو ثقيلاً مرئياً كان أو غير مرئي، فيسمون الهواء جسماً والنار جسماً والماء جسماً وكذلك الدخان والبخار والكوكب ولا يعرف في لغة العرب تسمية شيء من ذلك جسماً» . 1
آنچه كه در اصطلاح متفلسفه و متكلمان جسم ناميده مىشود؛ اعم از چيزى است كه در زبان عربى و عرف اهل عرف جسم گفته مىشود، فلاسفه چيزى را كه قابل ابعاد ثلاثه باشد جسم مىنامند؛ خواه سبك باشد يا سنگين، قابل ديدن باشد يا نباشد.
ايشان در اينجا بر فيلسوفان و متكلمان كه برخلاف عرف عامه مردم سخن گفتها ند، خرده مىگيرد و مىنويسد:
«فهذه لغتهم و أشعارهم و هذه النقول» ؛
2
«اين زبان اهل عرف و اشعارشان و اين هم سخن فيلسوفان است.»
اما خودش در ادامه بعد از بيان معناى جسم در نزد اهل لغت مىنويسد:
«ونحن إذا سمّينا النفس جسماً فإنّما هو باصطلاحهم وعرف خطابهم و إلاّ فليست جسماً باعتبار وضع اللغة ومقصودنا بكونها جسماً إثبات الصفات والأفعال والأحكام التي دلّ عليها الشرع والعقل والحس من الحركة والانتقال والصعود وبنزول ومباشرة النعيم والعذاب واللذة والألم وكونها تحبس وترسل وتقبض وتدخل وتخرج فلذلك أطلقنا عليها اسم الجسم تحقيقا لهذه المعاني وإن لم يطلق عليها أهل اللغة اسم الجسم» .
3
«و ما هرگاه نفس را جسم مىناميم، تنها به اعتبار اصطلاح سلف و عرف خطابه ا يشان است و گرنه به اعتبار وضع لغت نفس جسم نيست و مقصود ما از جسم بودن نفس اثبات صفات و افعال و احكامى است كه شرع و عقل و حس بر آن دلالت دارد؛ افعالى مانند حركت و انتقال، بالا رفتن و پايين آمدن و صفاتى مانند چشيدن نعمت و عذاب، لذت و درد و پس ما اسم نفس را به اعتبار اين معانى جسم ناميديم اگر چه اهل لغت اسم جسم را بر آن اطلاق نكنند.»
بسى جاى شگفت است كه اگر فلاسفه و حكما، برخلاف عرف و به اعتبار افعال نفس و اوصاف آن، آن را غير جسم و جسمانى بدانند خطاست اما خودش به اعتبار افعالى كه خودش بر مىشمارد نفس را جسم بداند غير از آنچه كه اهل لغت و عرف از جسم اراده مىكند درست است!
در ثانى آنچه كه ابن قيم به عنوان جسم بودن نفس برشمرد، چيزى جز افعال و اوصاف نفس به اعتبار تعلق آن به بدن و تدبير بدن نيست اما بحث در ماهيت نفس و بيان حد ذاتى نفس است نه برشمردن افعال و اوصاف نفس، آنهم اوصافى كه برخى از آنها قابل درك حس جز خود مدرك نيست؛ مثلاً