94روپوش كجاوه بر هوا رفته است. شعر خواجه به يادم آمد:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
برگ او خيلى شباهت دارد به برگ هاى تازه ريزه درخت ابريشم كه سبز شده باشد. صمغِ خوب عربى صمغ درخت مغيلان است كه عربان ام ّغيلان گويند. گل زردى هم دارد كه در وقت بهار گل مى كند. مى گويند رايحۀ تندى دارد.» 1
شخصى ديگر، بزرگىِ اين درختان مغيلان را در حد بيدهاى ايران مىداند:
«در اين بيابان درخت هاى مغيلان بزرگ بقدر بيدهاى بزرگ خودمان بود، مثل باغستان، اينقدر درخت مغيلان بود.»
خار مغيلان نه تنها خود آسيب مىزد كه محلى براى پنهان شدن راهزنان عرب بود. مسافرى در اين باره نوشته است: «به اندك غفلت اعراب بدوى كه شغلشان دزدى است در وقت گذشتن كاروان در زير درختان خار مغيلان مترصّد نشسته، على الغفله خود را به قافله زده، هرچه ممكن است خواهند برد و همين كه دو قدم دورتر شدند محال است آنها را گرفت.» 2ناصرالسلطنه هم نوشته است: «طلوع آفتاب از آنجا راهى شده، همه جا كوه و دره و جنگل بود. مقصود از جنگل فقط درخت هاى مغيلان است كه به جز اين كه متصل خارها به بار و كجاوه و لباس احرام بند شده، پاره نمايد و از شاخه ها در عبور توى تخت و كجاوه خار ريخته دست و پا را زخم نمايد، فايده ديگر ندارد.» 3
در ميان مغيلان حتى كسى كه سوار بر شتر است پايش ممكن است به خار مغيلان برخورد كرده، زخمى شود. بلندى اين خارها چنان است كه اگر كسى به اجبار از شتر پايين بيايد، بسا در ميان اين خارها گم شود و نتواند راه خود را پيدا كند، چنان كه مولانا گويد:
چو حجاج گمشده اندر مغيلان فن
نور آن مه چون سهيل و شهر تبريز آن يمن 4
از نظر عارف، تحمل خار مغيلان براى كسى كه به كعبۀ مقصود مى رود، كار دشوارى نيست، چون هدف آن قدر مهم است كه رنج خار مغيلان به چشم نمى آيد. اين شعر حافظ را همه به خاطر داريم كه گفت:
در بيابان گر به شوق كعبه خواهى زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور 5
و سعدى هم گويد:
اين باديه هجران تا عشق حرم باشد
عشاق نينديشند از خار مغيلانت 6
سعدى وقتى مى خواهد بگويد كه آدمى اگر قصد رسيدن به جانان را دارد، نبايد ترس از جان داشته باشد مى افزايد:
مغيلان چيست تا حاجى عنان از كعبه برپيچد
خسك در راه مشتاقان بساط پرنيان باشد 7
و اين بيت مشهور استادِ سخن سعدى: