95
جمال كعبه چنان مى دواندم به نشاط
كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد 1
عبيد زاكانى هم گويد:
روى در كعبه جان كرده به سر مى پويم
غمى از باديه و خار مغيلانم نيست 2
و جاى ديگر گويد:
توى اى خار مغيلان خورده در راه
جمال كعبه خواهى ديد ناگاه 3
اگر جز زيارت كعبه مطرح بود، چه كسى حاضر بود بيش از يك ماه در اين باديه و ميان اين خارها عبور كند؟ آنچه هست كعبه است كه حاجى را به سوى خود مى كشد:
من ز وصلت چون به هجران مى روم
در بيابان مغيلان مى روم 4
و قاسم انوار گويد:
اى قاسم اگر كعبه مقصود تراست
در راه حرير است همه خار مغيلان 5
بدين ترتيب «باديه و خار مغيلان» قرينه هم هستند؛ چرا كه هر كس به حج رفته و در طلب كعبه است بايد از باديه و خارهاى آن عبور كند. اين كلمات در ادبيات عرفانى، معمولا با مكه و كعبه قرين هستند.
چو عاشقان حرم كعبه لقا جويند
قدم چو سست شود در رهش بسر پويند
ببوى دوست چو احرام صدق بر بندند ز خار باديه گلهاى آرزو بويند 6
سلمان ساوجى در اين باره چنان گويد كه طالبان روضۀ دوست، حتى اگر در باديه باشند، چندان و چناناند كه همان منزل نخست را سرابستان رضوان مى كنند:
طالبان روضه اش طوبى لهم در باديه
اولين منزل سرابستان رضوان كرده اند 7
تحمل خار مغيلان، براى يك مؤمن بسيار با ارزش است، اما به مانند بسيارى از مشقات ديگرى كه مؤمنان در راه خدا متحمل مى شوند، اين آفت را دارد كه آدمى را گرفتار عُجب و خودخواهى كند. در اينجاست كه سعدى وارد ميدان شده و براى نشان دادن بستر فراهم آمدن عجب و از خود راضى شدن از تمثيلى استفاده مى كند كه به گذار پيرمردى زاهد از راه باديه يا همان راه حجاز مربوط مى شود. اين پير در راه توجهى به خار مغيلان ندارد و همچنان راه مى رود، اما همين راه رفتن سبب مى شود تا او از خودش خوشش بيايد و گرفتار خود پسندى شود:
شنيدم كه پيرى به راه حجاز
به هر خطوه كردى دو ركعت نماز
چنان گرم رو در طريق خداى كه خار مغيلان نكندى ز پاى
به آخر ز وسواس خاطر پريش پسند آمدش در نظر كار خويش
به تلبيس ابليس در چاه رفت كه نتوان از اين خوب تر راه رفت
گرش رحمت حق نه دريافتى غرورش سر از جاده برتافتى