88مى شد و داستان هاى زيادى از مصائب آن بر سر زبان ها بود، يكى از مهم ترين دلايل آن به شمار مى آمد. در واقع، رفتن به حج و فراوانى استفاده ازاين تعابير در متون نظم و نثر، رابطه مستقيم با يكديگر داشت. در اين باره گفتارى از غزالى (م 504) بسيار راهگشاست. وى در كيمياى سعادت، در بحث «سماع مجاز و مشروع» ضمن بحث از شنيدن سماع، موارد مجاز آن را بر مى شمرد. اساس اين مجاز بودن در اين است كه در كل، اگر سماع سبب تقويت نوعى حس محمود وخوب در وجود آدمى باشد و شعر سماع بتواند آن حس را قوى سازد، از نظر غزالى آن سماع مجاز و مشروع است. در نظر وى، سماع مشروع چند قسمت و نخستين آن اشعارى است كه مردمان در وصف باديه و كعبه گفته اند و وقتى خوانده مى شود، روح حج را در آدمى زنده مى كند. وى گويد: «نوع اول سرود و اشعار حاجيان بود در صفت باديه و كعبه، كه آتش شوق خانۀ خداى را در دل بجنباند و از اين سماع مزد بود كسى را كه روا بود كه به حج شود. اما كسى را كه مادر و پدر دارد و دستورى ندهند، يا به سبب ديگر وى را حج نشايد كرد، روا نبود كه اين سماع كند و اين آرزو در دل خويش قوى گرداند، مگر كه داند كه اگر چه شوق وى قوى خواهد شد، وى قادر بود بر آنكه بشنود و بايستد.» 1اين احساس در حج خراسانيان كه اديب بودند، در اين عبارت ابن مازه آشكار مى شود كه گويد: «جمله باديه دل و ديده عزيزان حق است، بايد كه [حاجى] به حرمت، سرود و تكبير مى گويد و از ذكر و قرآن خواندن غافل نباشد.» 2
ب: نكتۀ دوم آن است كه حج و اعمال و مراحل آن، نوعى نماد است و براى آدمى كه به سوى خدا مى رود استفاده مى شود. طى باديه اى دهشتناك براى رسيدن به هدفى در حد كعبه كه در واقع رسيدن به خداست، يكى از زيبا ترين سوژه هايى است كه اهل ادب و عرفان مى توانند از آن براى نشان دادن طى مراحل معنوى استفاده كنند. عبارت نجم رازى در اين باره؛ يعنى استفادۀ نمادين از اعمال و مناسك حج براى تفسير و تفهيم مفاهيم عرفانى و تربيتى مثالى عالى است: پادشاه صاحب دولت آن است كه جاه و مال دنيا را بر مثال زاد و راحله شناسد و امتداد ايّام عمر را بر مثال اشهر حج داند و اجل محتوم را بر مثال روز وقفه و خود را بر مثال قاصد بيت الله بيند و صفات نفس امّاره را بر مثال باديه و پيغامبر - عليه الصلاة و السّلام - را بر مثال دليل و يقين شناسد كه زاد و راحله بدان جهت به وى دادهاند تا باديه نفس امّاره قطع كند كه حجاب ميان او و كعبه - كه مقصد و مقصود است - جز باديه نفس نيست كه: «لَمْ تَكُونُوا بالِغِيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الأَنْفُسِ» و دليل را فرستادهاند تا بر راه راست: «وَ أَنَّ هذا صِراطِى مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ» او را به مقصد رساند كه: «وَ إِنَّكَ لَتَهْدِى إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» . پس اگر به ضدّ اين دولت، چون گذر او بر بغداد طبيعت افتد، او را هواى كنار دجله هوا خوش آيد، به سوق سلطان انانيّت - كه بيشتر سلاطين آنجا فرو آيند - و بر گند [ه] پير رعناى دنيا عشق آورد و عصاى غربت بيندازد و بار كربت فرو نهد و مسافر مقيم گردد. . . آرى و به مزخرفات نعيم دنياوى فريفتۀ غرور شيطان شوى، برخيز و مردانه اين همه