99برخوردى با حجاج ايرانى داشته است. داستان به سال 1856 مربوط مىشد. قافلهاى از ايرانيان در بريده فرود آمد. مسير آنان مكه بود و حدس زده مىشد كه اموال زيادى، به خصوص پول نقد دارند. مهنا آنان را دعوت كرد تا چند روز ميهمان وى باشند. سپس آنان را از بدوىها ترساند و از آنها خواست اموالشان را نزد او بگذارند و گفت كه به آنها دست نخواهد زد. چنان كه فرزند او هم آنان را همراهى خواهد كرد. حجاج فريب خوردۀ ايرانى قبول كردند و اشيايى را كه نمىخواستند، آنجا گذاشتند. سكههاى اضافى خود را هم به خزينۀ حاكم سپردند. حجاج همراه فرزند بزرگ مهنا كه اسمش را الآن فراموش كردهام راه افتادند. آنها به عمد ايشان را وسط صحرايى بىآب و آبادى بردند و زمانى كه آنان در جايى خيمه زدند و استراحت مىكردند، پسر مهنا با افرادش در نيمه شب گريخته و آنها را رها كردند و بدون آب و راهنما گذاشتند. بيشتر اين حجاج مردند و تنها عدۀ كمى توانستند راهى براى خروج از اين صحرا بيابند. به بريده برگشتند و داستان خويش را گفتند اما مهنا حاضر نشد شكايت آنان را گوش بدهد. در ضمن، اين را كه دارايى خود را آنجا گذاشتند را كاملا انكار كرد. نيز اين را كه مسؤوليت حفاظت آنان را بر عهده داشته است. اين بيچارهها دست خالى به نجف برگشتند. تا دو سال بعد از آن، هيچ ايرانى از اين راه نيامد. در نهايت با عذرخواهىهاى امير فيصل، او توانست حاكمان تهران و كوفه را قانع كند تا دوباره حجاج را از نجد بفرستند. با اين حال او حاضر نشد حاكم بريده را به خاطر كارى كه كرده بود تنبيه كند! اكنون تاج جهان و ديگر ايرانيان در اختيار چنين حاكمى بودند. او آنان را چهارده روز در بيرون ديوارهاى بريده نگاه داشت و انواع رفتارهاى سختگيرانه را كرد و منتظر بود ببيند از سوى امير فيصل در بارۀ اين «اعداء الله!» چه تكليفى مىرسد.
پالگريو ميگويد:
ما اطلاع زيادى دربارۀ اين موضوع بهدستآورديم، اما خود درشرايطى خوفناك بوديم [ص324]
به همين دليل ادامۀ اين ماجرا را نقل نمىكند. پس از چند صفحه كه شرح كارهاى خود را بيان كرده، از قرار ديدار با مهنا ياد كرده مىنويسد:
وقتى ما به قصر مهنا رسيديم، او بيرون قصر بود و به خيمههاى ايرانىها رفته بود