106تسلط بر نجد سخن گفته و سير پيشرفت و تسلط او بر نواحى اطراف تا قصيم و احساء و دواسر و نقاط ديگر را بيان كرده است. اتحاد آل سعود و آل شيخ، اساس اين امپراتورى جديد وهابى در شبه جزيره است. [ص436].
راه ادامه مىيابد و آنان در مسير به وادى حنيفه مىرسند، جايى به اسم قريه روضه، محلى كه جنگ خالد بن وليد و مسيلمۀ كذاب در آنجا رخ داده است [ص 439]. وى مسقط الرأس مسيلمه را هم همين رياض مىداند [ص442]
آنها در اين سفر به نزديكى رياض رسيده و در باغى متعلق به نواده محمد بن عبدالوهاب سكونت مىكنند تا فرصت رفتن به شهر را داشته باشند. محمد على شيرازى مىماند تا ابوعيسى زمينۀ ورود وى را فراهم كرده و دست كم به عنوان نمايندۀ دولت ايران، يك استقبال مختصرى هم كه شده دست و پا كند [ص446].
وقتى نايب وارد شد، احدى از طرف سلطان در ميان مستقبلين نبود، بسيار عادى او را وارد اتاقى كردند و چون ظهر بود براى او غذا آوردند. اين وضعيت او را به وحشت انداخت. بعد از غذا به او گفتند تا براى فيصل دعا كرده و به منزلى كه براى او در نظر گرفته شده بود منتقل شد. من تا به حال چنين اشمئزازى را كه در صورت اين ايرانى ديدم، در كسى نديدم. با عربى شكسته، خشم خود را از عرب و بدو و وهابى و نجد و مدينه و از همه شهرها و همه چيز ابراز مىكرد. وىگاه جورى صحبت مىكرد كه ديگران هم مىشنيدند. ابوعيسى كه مىدانست آنها نيز براى نايب ارزشى قائل نبوده و او را يك كافر و جهنمى مىدانند، تلاش مىكرد تا اوضاع را درست كند و از خشم نايب بكاهد. ما هم تلاش كرديم جايى براى خود دست و پا كنيم. سعى كرديم ادبياتمان مثل وهابىها باشد: ما اولاً براى كرم الهى آمديم، بعد هم كرم فيصل، اولاً از خدا مىخواهيم بعد از فيصل. اجازه دهد كار طبابت بكنيم. [ص460].
نويسنده مىگويد:
ملك فيصل چه فكرى در بارۀ اين كاروان كوچك داشت؟ ! همه مبغوض بودند؛ ايرانى، مكى، سورى، شيعه، سنى، مسيحى، مشرك و كافر! اينها مىتوانست جهنم را همانجا از آسمان به زمين آورد يا زلزلهاى ايجاد كند يا وبا را در آن بلاد بپراكند. تا آنجا كه به نايب مربوط مىشود، وى شاه ايران را پشت سر خود داشت. فيصل هم مىدانست