97پژوهشگرى است وهابى به نام «عُوَيدۀ الجوهانى» كه تلاش بسيارى در حماسى جلوه دادن ظهور و گسترش دولت سعودى مبذول داشته است. وى زمينههاى اين بسط و توسعه را اين چنين شرح ميدهد:
«در قرن پانزدهم ميلادى، بى ثباتى گسترده باعث توسعۀ خشونتگرايى و مهاجرت در ميان قبايل نجد شده بود. وضع معيشت مردم نيز تعريفى نداشت و وضعيت، مهياى پديد آمدن دولتى قدرتمند و با ثبات بود كه توانايى گشودن راههاى جديدى براى گسترش جوامع مدنى و شهرنشين در منطقه را داشته باشد. قبايل عمده به آرامى با يكديگر متحد شده و در نقطهاى گرد آمدند. به موازات رشد جوامع يكجانشين، جمعيت نيز افزايش يافت. اين جوّ جديد سياسى، اجتماعى و مذهبى، نويدبخش تحوّلى بنيادين در ميان مردم منطقه بود.»
جوهانى در ادامه، سخنان خويش را اينگونه پى ميگيرد:
«ابن عبدالوهاب با ذكاوت خويش، معضلات اساسى اجتماعى - سياسى جامعۀ خويش را در نجد درك كرد و براى حلّ آنها دست به اقداماتى زد. وى در پى نيل به اين هدف، تمام زندگى و نيروى خود را در راه پديد آوردن دولتى متمركز و قدرتمند، كه توانايى استقرار شريعت و صلح و دوستى و امنيت را در منطقه داشته باشد مبذول داشت. او خود را براى كسب علم و فن و رسيدن به اهداف بلند آماده كرد و در اين راه متحمّل مشقات فراوان گرديد و توانست نقش ويژۀ خود را در تحوّلات عمدۀ سياسى و مذهبى عصر خود در نجد ايفا كند.» 1
جوهانى درپايان سخنانش، ناگزير به اقرار برخى قتل عامهاى وهابيان در منطقه شده و آنرا هزينهاى براى اصلاحگرى دولت سعودى خوانده است. در واقع پاسخهاى تركيبى ومغالطهآميزيكه از سوى نظريه پردازان جنبش وهابى منتشر شده، نشانههاى خوبى براى درك جهتگيرى و حيات فكرى نخبگان آن دورۀ تاريخى است. شايد بهجا باشد اگر از خود بپرسيم چرا اين جنبش با چنين مشكلات بنيادين دست بهگربيان بود. اين تضادهاكه جامعۀ موحّدين درآغاز راه باآنها مواجه شده بود، در ذات وجوهرخويش به دو مقولۀ اساسى و بنيادين در انديشۀ اسلامى باز ميگردد: «تجديد» و «اصلاح» . 2چنانكه مورد اتفاق تمام مورخان و پژوهشگران تاريخ اسلام است، اين هر دو مفهوم جزو اصليترين عوامل جهانبينى اسلامى هستند كه به صراحت در قرآن و سنت پيامبر بدانها اشاره شده است. 3
انديشمندان جوامع اسلامى كه هدايت معنوى و اخلاقى مردم را به عهده دارند، با تأكيد بر تجديد حيات معنوى اعضاى جامعۀ خويش، آنها را به ارزشهاى اصيل و بكر اسلام فرا ميخواندند.
منتقدين فضاى عمومى حاكم بر جهان اسلام، با استفاده و استناد به مفاهيم قرآنى تجديد و اصلاح، 4نه تنها فضاى فكرى حاكم را محكوم ميكردند بلكه ميكوشيدند آن مفاهيم اصيل وآموزههاى صحيح را در پرتو اجتهاد خويش بارديگر تفسير و تأويل نمايند؛ چنانكه «جان اسپوزيتو» بهخوبى به آن پرداخته است:
«هدف اصلى اجتهاد، اجراى مفاهيم و دريافتهاى جديدى از دين نبود، بلكه آنها مدعى بازگشت به مفاهيم اصيل قرآن وسنت و احياى آن بودند كه طى قرون متمادى وكج فهمى برخى از اصحاب دين، از مسير اصلى خويش فاصله گرفته و به بيراهه رفته بود. . . مكتب اصلاحگرى اسلامى به هيچ وجه در پى برقرارى ظاهرى و سطحى قواعد و ساختارهاى جامعۀ صدر اسلام نبود.» 5
در ميان مكاتب اسلامى، حنابله با تأكيد و جدّيت ويژهاى به اين مباحث مى