87آنگاه اختلاف علما را در اندازۀ اين زمان نقل مىكند، به گونهاى كه از «لسان العرب» نقل كرديم، سپس با محاسبههاى خيالى كوشش مىكند كه مدت آن را صد سال معرفى كند تا بتواند سيصد سال اول تاريخ اسلام را شامل شود.8 مىگويد چون يك نفر از صحابه به نام «ابوالطفيل» پس از صد سال از هجرت درگذشته است، پس عصر صحابه را بايد يك صد سال گرفت، در حالى كه ميزان، حال اكثريت صحابه است نه فرد نادر و غالب آنها در هفتاد سالگى درگذشتهاند. اتفاقاً خود وى مىگويد: متوسط سن افراد همان هفتاد سال است.
يادآور مىشويم با اختلاف بسيارى كه در مدت اين زمان هست، نمىتوان آن را به صد سال تفسير كرد. از اين گذشته، قرآن بهترين مدرك است كه قرن را نه به معناى صد سال بلكه مردم يك زمان گرفته و حداكثر مدت را شصت سال حساب مىكنند نه بيشتر.
فرض كنيم مقصود همان سيصد سال اول است اكنون پرسش اين است كه چگونه مىتوان آنها را شريفترين قرنها خواند، در حالى كه آنچه اهل حديث بدعت مىخوانند، همگى در همان 100 سال نخست يا كمى بيش از آن بوده است.
ظهور خوارج در سال 39 هجرى آغاز شد و پس از آن هم ادامه يافت و به فرقههاى گوناگون تقسيم شدند.
پايهگذار مرجئه حسن بن محمد حنفيه است و او در اواخر قرن نخست درگذشته است. هر چند «ارجاء» در طول زمان معانى مختلفى به خود گرفته است.
«قدريه» از معبد بن عبدالله جهنى بصرى (متوفاى 80) آغاز شد. پس از او، پرچم قدريه را غيلان بن مسلم دمشقى به دست گرفت و در سال 105 در دمشق به دار آويخته شد.
معتزله در سال 105 پىريزى شد، آنگاه كه واصل بن عطا از مكتب استادش حسن بصرى جدا شد و اعتزال را پىريزى كرد.
بنابراين، اكثر مذاهب و فرق باطله از نظر «سلفيه» در آخر قرن اول و اوايل قرن دوم پديد آمده است، چگونه مىتوان آن سه قرن را «خير القرون» خواند.
خلاصه اين كه حديث «خير القرون» از دو نظر مخدوش است:
1. تفسير قرن به 100 سال و نيز به كليۀ كسانى كه در اين سه قرن مىزيستهاند.
2. از نظر واقعيت؛ زيرا مذاهب انحرافى در همان دو قرن نخست رشد كرد و گسترش يافت و گروهبندى در آن زمان پديد آمد.
پرسش 2:
خصيصۀ انسانى، پيوسته اختلاف و تفاوت در فكر و انديشه است و اصحاب پيامبر و حتى تابعان، از اين خصيصه مستثنى نبودند و حتى در عصر خود پيامبرخدا - تا چه رسد به بعد از درگذشت آن حضرت - برداشتهاى مختلفى از اسلام داشتند كه اكنون به نمونههايى اشاره مىكنيم:
1. اختلاف در غنايم جنگى بدر
ياران پيامبر (ص) پس از پيروزى در جنگ بدر، دربارۀ اسيران جنگى و غنايم، به دو گروه تقسيم شدند: گروهى اصرار بر كشتن آنان و گروهى بر گرفتن فديه و آزاد كردن آنان داشتند و اين اختلاف به قدرى شديد بود كه قرآن به نكوهش آنان مىپردازد و مىفرمايد:
(لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فيما أخَذْتُمْ عَذابٌ عَظيمٌ
؛ 9 «اگر نوشتۀ ثابتى از جانب خدا از پيش نبود، در اين كارى كه در پيش گرفتهايد، كيفر بزرگى به شما مىرسيد.»
2. صلح حديبيه