99
«فعليكم بسنّتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديّين عضوا عليها بالنواجذ، وإيّاكم ومحدثات الأمور فإنّ كلّ بدعة ضلالة» . 101
ابنتيميه اين حديث را الگوى فكرى و عملى اهل سنت مىداند.102
صرف نظر از ضعف سند حديث و مناقشه در اسناد رجال حديث، بحث در محتوا و مصاديق آن است. اگر چه غالب اهل سنت مصداق آن را خلفاى چهارگانۀ بعد از پيامبر (ص) مىدانند، اما از نظر اماميه مصداق خلفا با اوصاف راشدين ومهديين، تنها ائمۀ دوازدهگانۀ از اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) هستند، چون علىالاطلاق راه كسى راه رشد وهدايت است كه از هرگونه گناه و اشتباه مصون باشد و اين تنها انطباقش بر ائمۀ شيعه (عليهم السلام) است كه داراى مقام عصمت هستند و عدالت براى اين اوصاف، كه امر به تمسّك بر آنها شده باشد كافى نيست.
خلاصۀ سخن در باب نقد تعريف اصطلاحى سلفيه اين استكه نه سلف صالح - به معناييكه مىگويند - مىتوانند الگو باشند و نه امر پيروى از آنها حجت شرعى و يا حجت عقلى دارد.
خلاصۀ سخن در تعريف سلفيه اين است كه سلفيه فرقهاى نوظهور است كه غالباً از عقايد احمد بن حنبل و اهل حديث بهويژه ابنتيميه ومحمد بن عبدالوهاب پيروى مى كنند، اما خود را احياگران سنت و پيروان سلف؛ يعنى اصحاب پيامبرخدا (ص) و تابعان، و تابعانِ تابعان و پاسداران توحيد و سنت نبوى ميدانند.
پىنوشتها:
1. محمد ابراهيم شقره، هي السلفيه، ص17
2. اسماعيل بن حماد جوهري، صحاح، جزء3
3. مجمع اللغه العربيه الوسيط، جزء اول، با مقدمة ابراهيم مذكور.
4. محمد سعيد رمضان البوطي، سلفيه بدعت يا مذهب صص256- 259
5. سيد محمد كثيري، السلفيه بين اهل السنة و الإماميه، صص42 و 43
6. البوطي، همان، صص258 و 259
7. هي السلفيه، صص 17و 18
8. المفسرون، ص 14
9. علي حسين جابري، الفكر السلفي، ص17
10. مصطفي حلمي، قواعد منهج السلفي في الفكر الإسلامي، ص178
11. همان.
12. از انديشمندان اهل سنت است كه در تقريب مذاهب اسلامى كوشش كرده و ركن ركين مقابله با وهابيت در سوريه است. (صابرى حسين، سلفيه بدعت يا مذهب، با مقدمۀ واعظ زادۀ خراسانى، ص8)
13. محمد سعيد رمضان البوطي، پيشين، صص19 و20
14. همان، ص21
15. همان، صص22 و 23
16. همان، صص23 و24
17. همان، ص261
18. همان.
19. همان، ص266
20. سامر اسلامبولى، تحرير العقل، ص179
21. همان، صص 189 - 179
22. همان، صص 194 - 188
23. سلفي ها را به جهت تبعيت و تعصب به آراي محمد بن عبدالوهاب (وهابي) ناميد.
24. محمد ابوزهره، السلفيه، صص38 و 39
25. همان، صص41 و 42