90بى ترديد سبب اين برترى آن است كه مسلمانان اين سه قرن به سرچشمههاى نبوّت و تعاليم رسالت نزديكترند؛ زيرا اينان مجموعهاى از مسلمانان را تشكيل مىدهندكه گروهى از ايشان (صحابه) عقايد اسلامى و اصول و احكام دين را مستقيم و بدون واسطه از پيامبر (ص) گرفتهاند و دوّمين حلقه، مظهرى از تابعيناند؛ همانانكه از اصحاب حضرت رسول پيروى كردهاند و سومين حلقه، كه نشانگر تابعينِ تابعين است، آخرين حلقه از دوران انديشه و خلوص فطرت اسلامى از شائبههاى ناخوانده وارد شده در ديناند.13
او اين معنا از سلف و سلفى بودن را مىپذيرد؛ چنانكه مىنويسد:
«اين حقيقت ما را بدان فرا مىخواند كه انديشه و نيز شيوۀ رفتار خويشرا بهرشتۀ وفادارى نسبت به سلف پيوند دهيم. به آنان اقتدا كنيم و در فهم متون دينى بر اساس قواعدى كه آنان آوردهاند عمل كنيم. به همۀ اصول اعتقادى و احكام عملى پايبندى نشان دهيم كه همه يا اكثريت آنان بر آن اتفاق نظر داشتهاند.»14
ايشان در ادامه اين توضيح را ميافزايد: مراد از پيروى از سلف، آن نيست كه شخص مقيد به ظاهرِِ جزء جزء الفاظ و كلماتى شودكه آنان ادا كردند يا مقيد به موضعگيرى خاص و موردى گرددكه آنان در پيش گرفته بودند، بلكه مراد رجوع به قواعدى است كه آنان در تفسير و تأويل متون دينى، معيار و ميزان قرار داده بودند و نيز اصولى كه آنان براى اجتهاد و تأمل و استدلال در اصول و احكام داشتند.15
اما وى تمسك به واژۀ «سلف» و ساختن عنوان «سلفيه» را، كه در تاريخِ انديشه و شريعت اسلامى، پديدهاى نوظهور و عنوان مشخّص و جدا كنندۀ گروه معينى از مسلمانان با عقايد، افكار و انديشههاى خاص است، نمىپذيرد و آن را بدعتى نو ظهور در دين مىداند كه نه سلف صالح اين امت با آن آشنايى داشتهاند و نه خلف پايبند به روش آنان. . .16
البوطى در فصل ديگر كتابش علّت بدعت شمردن اصطلاح «سلفيه» به اين معنا را چنين توضيح مىدهد:
«اگر مقصودِ (مسلمانيكه خود را وابسته به مذهب سلفيه مىداند) از واژۀ سلفيه، همان چيزى باشد كه واژۀ «اهل سنت و جماعت» بر آن دلالت مىكند، براى جماعت مسلمانان (اهل سنت) نامى جز آنچه سلف بر آن اجتماع كردهاند گذاشته و بدين ترتيب بدعتى به ميان آورده است. . . اگر هم مقصود از «سلفيه» چيزى برابر نهاده اهل سنت و جماعت نباشد. . . در اين صورت ترديدى نخواهد بود كه استفاده از اين واژه و جايگزين ساختن آن - به مفهوم باطل خود - با واژۀ اهل سنت و جماعت كه سلف صالح بر آن اجتماع داشتهاند، مغايرت دارد و بدعت است.»17
البوطى در ادامه سلفى را چنين معرفى مىكند:
«امروزه از ديدگاه صاحبان اين بدعت، سلفى كسى است كه به فهرستى از آراى اجتهادى معين؛ خواه در زمينۀ عقيدتى و خواه در زمينۀ فقهى، پايبند باشد و از آن دفاع كند و هركه را از دايرۀ اين آراء بيرون باشد، نابخرد و بدعتگذار بخواند.»18
در پايان، نظر خويش را اينگونه اظهار مىكند كه: «سلفيه» مذهبى تازه اختراع شده در دين است و بنيان آن گِردآمدهاى از پارهاى آراى اجتهادى در زمينههاى عقيدتى و احكام عملى است كه صاحبان اين مذهب آن ها را بر اساس خواست و به اقتضاى طبع و تمايلات خويش از مجموعۀ بسيار گسترده و گوناگونِ آرايى اجتهادى كه از سوى بسيارى از عالمان سلف و برگزيدگان اهل سنت و جماعت ابراز داشته شده است گرد آوردهاند و آنگاه اعلام كردهاند اين تنها چيزى است كه مىتواند همۀ «فرقۀ ناجيه» (گروه نجات يافته اسلامى) را كه در پرتو كتاب و سنت پيش مىروند، در خود جاى دهد و هر كه از اين دايره بيرون رود و آراى اجتهادى ديگرى برگزيند بدعتگذار و گمراه است. 19
يكى ديگر از ناقدان «سلفيه» ، سامر اسلامبولى، از محقّقان سورى است كه معتقد است: «بسيارى از مردم مىپندارند: راه و رسم انديشيدن در مسائل فكرى، فرهنگى و زندگى را بايد از ميراث فرهنگى گذشتگان و تطبيقش بر زمان حاضر، بدون توجّه به عامل تغيير زمان و مكان اخذ نمود و عيناً بر زمان حال و آينده منطبق كرد. بر اين مبنا، جوامع گذشته، سلطۀ خويشرا بر آيندگان هموار نمودهاند، گويى كه گذشتگان، زندگانى در بدن آيندگان و پدران، زندگانى در اجساد فرزندان هستند.»20
ايشان در ادامه، برخى مسلمانان را نيز مانند ساير ملّتها اسير اين توهّمات و مبتلا به مرض سلفگرايى در فهم امور دينى و حياتياجتماعى مىداند، چون فهم كتاب و سنّت را مقيد به فهم صحابه كرده و مبتلا به جمود عقلى شدهاند؛ بهگونهاى كه اگر با يكى از آن ها مذاكره كنى، دائم به زبان ابنتيميه سخن مىگويد و پيوسته براى تو از اقوال گذشتگان نقل مىكند. مذهبشان را مبتنى بر «عقل» نمىكنند، بلكه «نقل» تكيهگاهشان ميشود؛ از اين رو، از بحث عقلى و مناظرۀ فكرى ميگريزند و تنها بر مسائلى تكيه مىكنند كه نصّى؛ خواه قطعى يا ظنّى بر آن اقامه شده باشد و