94دليل و با اصرار فراوان اسمم را در ليست قرعهكشى قرار دادند. قرار بر اين بود كه فرداى همان روز در نمازخانه قرعهكشى انجام گيرد. روز قرعهكشى حدود يك ساعت به اذان ظهر در نمازخانه حاضر شدم و با خدا راز و نياز كردم و از صميم قلب توفيق زيارت را از او خواستم. بعد از نماز، قرعهكشى آغاز شد. گروههاى مختلف رشتههاى مختلف و سرانجام گروه زبانهاى خارجه كه از ميان 18 نفر موردنظر تنها فرد حاضر من بودم.
متأسفانه در ميان 4 انتخاب، اسم من نبود. از قرار معلوم اسم من اصلاً در ميان قرعهها نبود، بلكه بهطور اشتباهى در گروههاى ديگر قرار گرفته بود. به همين منظور روحانى حاضر در مراسم، خواست كه اسم من در ليست ذخيرهها قرار گيرد. بالاخره پس از چند روز مطلع شدم كه يكى از نفرات اصلى به دليل پارهاى از مشكلات قادر به همراهى كاروان نيست. از اينرو در عمل نوبت به من مىرسيد. سرانجام پس از روزها، هفتهها و ماهها انتظار، مسؤول محترمى چنين اظهار داشت كه ما خود مىدانيم چه كسى را جايگزين كنيم. واقعاً لحظات تلخ و دشوارى بود و تحمّلش بس طاقتفرسا. به اين نتيجه رسيدم كه خواست خداوند اين چنين بوده است و ما نيز بايد راضى به رضاى خدا باشيم. روزهاى تلخى را پشت سر گذاشتم تا به سختى توانستم اين موضوع را فراموش كنم.
اوايل فروردينماه 1380 بود كه از دفتر بسيج دانشجويى پىگير سفر حج شدم. مسؤولان اين بخش همچنان در انتظار اطلاعيه به سر مىبردند، ولى من كه صبرم لبريز شده بود، خود به فكر اين افتادم كه از دفتر فرهنگ اسلامى كسب اطلاع كنم. از قضا مراجعۀ من به اين بخش، مصادف با آخرين روزهاى ثبتنام حج بود. ثبتنام مخصوص افرادى بود كه سال پيش در ليست ذخيرهها بودند. ديدار مسؤولان و دستاندركاران دفتر فرهنگ پس از يك سال در نوع خود براى هر دو طرف جالب بود. از فرداى آن روز تلاش خود را در جهت فراهم نمودن هزينۀ سفر دوچندان كردم و زمان كارى خود را افزايش دادم. از اواخر مردادماه با دوستان و آشنايان خداحافظى كرده و از آنان حلاليت خواستم.
در تاريخ 12/5/80 براى وداع با درگذشتگان به همراه خانواده به بهشتزهرا رفتم. در همين روز براى دريافت گذرنامه و مدارك ديگر به ساختمانى واقع در خيابان شكوه مراجعه كردم. رييس كاروان و تنى چند از مسؤولان، مدارك را تحويل دانشجويان دادند و اعلام كردند كه متعاقباً تاريخ سفر را اطلاع خواهند داد.
در تاريخ 13/5/80 به همراه مادرم براى خريد وسايل حج به بازار تجريش رفتيم. خريد لباس احرام و التماسدعاى فروشندگان چه دلانگيز و زيبا و وصفناپذير بود. فرداى آن روز آرايشگاه رفتم و مانند حاجيان واقعى موهايم را كوتاه كردم (از تهِ ته!) ، شايد ديگر قسمت نشود، شايد ديگر دعوت نشوم. انشاءالله كه چنين نباشد. من براى سفر حج مىرفتم، مىبايست تعلّقات مادى و دنيوى خود را فراموش مىكردم.
براى من خداحافظى از دوستان و آشنايان فقط براى مدت دو هفته نبود، احساسى عجيب داشتم. از خود بىخود بودم و از همه براى هميشه خداحافظى مىكردم. اين عمل من برخى را متعجب و تعدادى را آزرده كرده بود و بعضى نيز از ديدگاه طنز به اين مسأله مىنگريستند و اظهار مىداشتند كه من جنبۀ سفر را در سن پايين ندارم!
تاريخ سفر هر روز به تعويض مى افتاد، 15 مرداد. . .16 مرداد. . .17. . . و بالاخره روز سفر:
جمعه 26/5/80
در اين روز هيجان و شور و شوقى فراوان بر من چيره شده بود. سرانجام روز موعود فرا رسيد. ولى باور كردن آن، چه دشوار بود! پس از غسل روز جمعه، آخرين وسايل را بستهبندى كردم. براى حركت به طرف فرودگاه لحظهشمارى مىكردم. در سال 45:14 دقيقه به همراه مادرم منزل را ترك كرديم. تقريباً در ساعت 30:15 دقيقه بود، پس از سپرى كردن اوقاتى در فرودگاه و دريافت مدارك باقىمانده و كتاب دعا و نوار از مديركاروان، از مادرم خداحافظى كردم و به طرف سالن انتظار رفتم. دقايقى بعد از آن، براى پرواز به طرف هواپيما حركت كرديم. باوركردنى نبود كه در حال ترك ايران هستم، آن هم به خاطر زيارت خانۀ خدا. اكنون ساعت 30:20 دقيقه است و من به اتفاق دوستانم كه گويى سالهاست همديگر را مىشناسيم، بر روى صندلى هواپيما نشستهايم. بارها تكرار مىكردم كه اين يك رؤياست. پيشتر تصور مىكردم كه وقتى هواپيما پرواز كند، مىشود پذيرفت كه به زيارت كعبه مىروم، ولى اكنون متوجه شدم كه حتى زمانى كه دستها را روى خانه خدا گذاشتم و بر آن بوسه زدم، باور كردنى نبود.
شنبه 27 مرداد:
در ساعت 7 به فرودگاه رسيديم و پس از تحويل چمدانها سوار بر اتوبوس شده، و بهسوى هتل حركت كرديم. ساعت 11 به اتفاق اعضاى كاروان راهى مسجدالنبى شديم. وقتى وارد محوطه شديم روحانى كاروان شروع به صحبت كرد. حالتى عجيب به اغلب زائران دست داده بود. اولين روز و اولين اوقات با اولين قطرات اشك مزين شد. به داخل حرم وارد شدم. توقفى بر در خانۀ حضرت فاطمه كرديم و كماكان اشك مىريختيم، ولى متأسفانه با مخالفت شديد. . . مواجه شديم. سپس به زيارت قبر پيغمبر رفتم، چه لحظاتى! زبان از بيان آن قاصر است. نمازهاى يوميه را در اوقات خود بهجا آورديم آن هم با چه شور و حالى.
انشاءالله روزى برسد كه با صداى اذان در ميهن عزيزمان، همه به طرف مساجد رهسپار شوند.