147كردند و در اين مدت به تجهيز جنگ مىپرداختند و نزد يكديگر جمع مىشدند و به همپيمانان خود، از ديگر قبايل عرب، پيام مىفرستادند. . .
بار ديگر اوسىها گرد هم جمع شدند و به رايزنى نشسته، گفتند: اگر با اين قيام و شورش پيروز شديم، يكى از آنان را باقى نمىگذاريم و جنگ اينبار چون جنگ بارهاى ديگر نيست و حضير برخاست و گفت: اى گروه اوس، شما را اوس نناميدند مگر اينكه براى امور بزرگ كارساز شويد.
سپس طَبَق خرمايى بياوردند و به خوردن مشغول شدند و حضيرالكتائب نشسته بود و بردى بر دوش داشت و خود را در آن پيچيده بود و از شدت خشم و كينه، نه خرمايى مىخورد و نه به سفره و طبق آن نزديك مىشد. به حاضران پيشنهاد كرد كه با ابوقيسبن الأشعث پيمان ببندند، ولى ابوقبيس گفت: نمىپذيرم، چون تاكنون در هيچ جنگى بر مردمى رييس و سرپرست نگشتهام، مگر آنكه شكست خوردند و رياست ما را شوم و نامبارك دانستند. و اوس مناة - تيرهاى از اوسىها - و طوايف ديگر فرا رسيدند. حضير و ابوعامر راهب نزد ابوقيس رفتند كه قبيلۀ «مزينه» - تيرهاى ديگر از اوس - نيز آمدند و از مردم يثرب بهقدرى جمع شده و گرد آمدند كه طايفۀ خزرج را ياراى مقابله با آن نيست و اگر ما پيروز شديم چاره چيست؟ همه را بكشيم يا نه؟ ابوقيس گفت: بكشيدشان تا بگويند «سخنى كه چون شكست مىخوردند به زبان مىراندند» و در اينباره اختلاف در گرفت.
حضير گفت: شراب ننوشد تا آنكه پيروز شود و قصر و دژ عبداللّٰهبن أبى را نابود كند و دو ماه درنگ كردند و به جمع عِدة و عُدة پرداختند.
بعاث جاى ديدار دو طايفه و گردهم آمدن دو قبيله بود و جز بىنام و نشانها كسى از جنگ تخلّف نكرد و در جنگهاى پيش از اين، چنين فراهم نيامده بودند و چون اوس به خزرج نگاه كرد بزرگ ديد و به حضير گفتند كاش كناره مىگرفتى و به همپيمانهايى كه تخلّف كردند، از طايفۀ مزينه، پيغام مىدادى.
حضير، كمانى را كه در دست داشت، انداخت و گفت: به اميد «مزينه» بنشينم با اينكه روياروى دشمن قرار گرفتهام، نه پيش از اين مرگ باد. و جنگى سخت رخ داد و اوس چون نيش سلاح را چشيد، پا به فرار گذاشت و بر منطقۀ حرّۀ قَوْرَى بالا رفتند و گريختند.