56لباس سفيدِ احرام به حضور دوست مىرسد و وارد حرم امن يار مىشود. اهل دل و اهل معرفت از ميقات به سادگى نمىگذرند. سرسرى و با شتاب لبيك نمىگويند، بلكه زمان پيش از لبيك را طولانى مىكنند. حضور قلب پيدا مىكنند. به انديشه فرو مىروند كه از كجا آمدهاند و به كجا مىروند؟ چگونه جسارت بورزند و بگويند: «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ. . .» ؛ دعوت تو را اجابت كردم، خدايا! فرمان تو را پذيرفتم، اضطراب سراسر وجودم را فرا مىگيرد، ترس و هراس از چشمها نمايان است، ضربان قلب تندتر مىزند، دانههاى اشك از گونهها به زمين مىريزد، دستها مىلرزد، زبان به لكنت مىافتد، صدا مىشكند، بغضها در گلو فرو مىرود.
آيا لبيك مرا جوابى هست؟ آيا اجازۀ حضور و اذن دخول مىدهند؟ يا مىگويند «لاٰ لَبَّيْكَ وَ لاٰ سَعْدَيكَ» تو سزاوار پاسخ نيستى و شايستگى يارى ندارى. تو در برون چه كردى كه درون خانه آيى؟ تو اشتباه آمدهاى. نابههنگام آمدهاى. تو هنوز خامى و پخته نشدهاى. تو هنوز ناقصى و كامل نشدهاى تا اهليّت و قابليت حضور بيابى.
سفيان بن عيينه حالت لبيك امام سجاد را اينگونه وصف مىكند:
«زمانى كه حضرت سجاد احرام بست و بر شترش نشست، رنگش زرد شد و بدنش به لرزه افتاد و نتوانست لبيك بگويد، به او گفتند چرا لبيك نمىگويى؟ فرمود: مىترسم پروردگار در جوابم بگويد: لاٰ لَبَّيْكَ وَ لاٰ سَعْدَيكَ؛ تو سزاوار پاسخ نيستى و قابليّت يارى ندارى. آنگاه پس از گفتن لبيك غش كرد و از شتر به زمين افتاد و پيوسته اين حالت بر او عارض مىشد تا آن كه حج را به پايان برد.» 1عطار در تذكرة الاوليا لبيك مالك دينار را چنين وصف مىكند:
«جعفر سليمان گفت: با مالك به مكه بودم، چون لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لبّيك. . . گفتن گرفت، بيفتاد و هوش از وى برفت. با خود آمد، گفتم: سبب افتادن چه بود؟ گفت: چون لبيك گفتم، ترسيدم كه نبايد كه جواب آيد كه لاٰ لَبَّيْكَاللّٰه لاٰ لَبَّيْكَ.» 2كسى كه به اين درجه از معرفت برسد و از خوف لاٰ لَبَّيْكَ، توان و جرأت لبيك گفتن را نداشته باشد، بالاتر از او كسى نيست. عطار در ذكر حال فضيل عياض آورده است:
«گفتند چهگويى در كسى كه خواهد كه لبيك گويد و زهره ندارد گفتن، از بيم آنكه نبايد