43دشمن را بر دوست گمارى تا مرا بسوزاند! مرا فرياد رس، كه من اين باديه را به مدد تو قطع توانم كرد. آواز آمد كه: يا ابراهيم، آنچه در جيب دارى بيرون انداز تا آنچه در غيب است ما بيرون آوريم. دست در جيب كردم، چهار دانگ نقره بود كه فراموش مانده بود، چون بينداختم، ابليس از من برميد و قوتى از غيب پديد آمد.» 1در بارۀ ابو حمزه خراسانى نقل است:
«يك بار متوكّل در باديه شد و نذر كرد كه از هيچكس هيچ چيز نخواهد و به كس التفات نكند و برين نذر بهسر برد، بى دلو و رسن و متوكّل وار مجرّد برفت. پارهاى سيم در جيب داشت كه خواهرش بدو داده بود، ناگاه توكّل داد خود طلبيد، گفت: شرم ندارى، كه آنكه سقف آسمان را بى ستون نگاه دارد، معدۀ تو را بى سيم پوشيده نگاه ندارد؟ ! پس آن سيم بينداخت.» 2تكيه نكردن به بانگ خروس
عرفا در تكيه نداشتن به غير حق، دقتى وسواسگونه داشتند، تا جايى كه پيدا كردن راه با صداى خروس را اتكا به غير خدا قلمداد مىكردند و آن را خلاف توكّل و حتى مستحق تنبيه مىدانستند. دربارۀ ابراهيم خواص نقل است كه گفت:
«وقتى در باديه راه گم كردم، بسى برفتم و راه نيافتم. همچنان چند شبانه روز به راه مىرفتم تا آخر آواز خروسى شنيدم. شاد گشتم و روى بدان جانب نهادم. آنجا شخصى ديدم، بدويد مرا قفايى بزد؛ چنانكه رنجور شدم. گفتم: خداوندا! كسى كه بر تو توكّل كند با وى اين كنند؟ ! آوازى شنودم كه تا تو توكّل بر ما داشتى عزيز بودى، اكنون توكّل بر آواز خروس كردى، اكنون آن قفا بدان خوردى.» 3بيرون نياوردن خار مغيلان از پا
آنان در حين سفر، اگر خار مغيلان به پايشان فرو مىرفت، آن را بيرون نمىآوردند و رهايى از آن را خلاف توكّل مىشمردند. در بارۀ احمد خضرويه نقل است كه گفت:
«يك بار به باديه بر توكّل به راه حج درآمدم، پارهاى برفتم، خار مغيلان در پايم شكست،