172لطف و همراهى وى، بسيار برايم خاطرۀ شيرين بود.
شب را در فرودگاه جدّه ماندم و فرداى آن، زودتر از همه، در صف كنترل بليت و ويزاها قرار گرفتم. نمىدانم چه شد كه بدون مشكل، از تمام موانع عبور كرده، وارد قسمت پرواز شدم. وقتى هواپيما اوج گرفت، در فكر خانه و خانواده افتادم. با خود مىگفتم: اگر تقدير اين باشد كه دوباره خانواده را نبينم چه مىشود؟ چقدر دشوار است اگر چنين شود؟ ! چنين انديشهاى بر سينهام فشار مىآورد امّا همچنان احساس سبكبالى مىكردم.
به بزرگى خدا مىانديشيدم كه چگونه تمام مشكلاتم را حل كرد. او خود مىداند كه در جريان اين سفر، به جز خودش، به هيچ كس متّكى نبودم و به هيچ كس تحميل نشدم. و به اين يقين و اطمينان رسيدم كه هر چه او اراده كند همان خواهد شد.
والسلام
پىنوشتها